آخرین اعزام به جبهه(قسمت3)
30 بازدید
موضوع: سایر

بخش سوم

خرداد ماه 1364 است و ما با تعداد زیادی از رزمندگان بسطام و شاهرود به جبهه اعزام شدیم که اینک در منطقه حمیدیه اهواز و بعد از سازماندهی، آماده اعزام به منطقه جنگی هستیم. پس از گرفتن تجهیزات و امکانات، با گردان کربلای2 سوار ماشین ها شدیم و با بدرقه گردان کربلای1 حرکت کردیم به طرف جزایر مجنون. در جزیره و در مقر شهید رفیعی که همان منطقه عملیاتی بدر است مستقر شدیم، یعنی در مسیر جاده امام رضا علیه السلام و جاده معروف خندق؛ هر چند نفر در یک سنگر محکم.

دایی غلام قندهاری هم با ماست، روحانی رزمنده و باصفای شاهرودی و دوست و همراه دایی رضا بسطامی. حاج شیخ غلام برنامه هایی برای ما دارند، کلاس و دعا و نماز جماعت در چند محل برگزار می شود، چون نباید زیاد تجمع کنیم. برخی مواقع هم چند نفری با حاج رضا واحدی و مهدی جلالی جدای از بقیه بر روی همان پل های معروف که با فاصله بود می رفتیم و او برای ما دعا و مناجات می خواند.

نیروهای گردان کربلا1 هم به منطقه مهران رفتند و در یک عملیات شرکت کردند؛ اما چون درگیری شدید بوده، تعدادی از نیروها شهید می شوند و حتی پیکر برخی از آنها هم مدتی در منطقه و زیر آتش دشمن می ماند که در عملیات بعدی و آزادسازی مهران، پیکرشان به عقب فرستاده می شود؛ از جمله دوست عزیزم شهید احمد آقایی، روحانی گرامی شهید شیخ ابوالقاسم صفاری، و برادران شهید محمدحسین و محمدحسن رضایی.

یک گروهان هم از نیروهای گردان ما را به تنگه چزابه بردند که البته مدتی بعد برگشتند. هنوز آن گروهان برنگشته بود، که گروهان بعدی را به جاده خندق بردند، البته هر بار که یک عده قرار بود بروند، بازار خداحافظی و حلالیت و اشک و گریه به راه می افتاد.

اینک نوبت به گروهان ما رسیده که به جاده خندق برویم، آری ما در جزایر مجنون هستیم، در اسفند سال گذشته نیز همینجا بودیم که عملیات بدر انجام شد و در بخشی از منطقه به علت عدم توفیق، عقب نشینی شد؛ از جمله جاده معروف به خندق که در حین عقب نشینی، بخشی از جاده که دو طرف آن آب بود را شکافتند تا جلوی پیشروی دشمن گرفته شود.

در این منطقه تنها قسمت خشکی همین جاده است و جاده امام رضا علیه السلام، بقیه منطقه نیز همه اش آب است و روی آب را با همان پل های معروف به خیبر، پاسگاه درست کرده اند که باید روی آن مستقر باشیم.

ما را به یکی از همین پاسگاه های روی آب بردند. در اینجا به جهت محدودیت مکان و نزدیکی با دشمن، نمی توانیم تجمع داشته باشیم، چون سنگرها نسبت به مقرهای قبلی کوچک تر است و البته گاهی هم صدای توپی و هواپیمایی و غیره هم می آید و احتمال خطر دارد.

چند روزی را بر روی یکی از پاسگاه ها مستقر شدیم، آب صاف و تمیز با سگ ماهی های فراوان و نی های بلند؛ البته غروب های باصفایی دارد. قبلاً گفتم که برادران بزرگوار حمید اسماعیلی، عباس متحدی، رمضانعلی محمدی، احمد موحدی و مهدی جلالی هم در دسته ما هستند.

 مثلا اینجا خط مقدم جبهه است و ما پدافند هستیم. سردار بابایی هم برای سرکشی به دیدنمان آمد. روزی دو بار و هر بار دو ساعت و نیم باید نگهبانی می دادیم و مراقب بودیم که دشمن از بین نیزارهای بلند نفوذ نکند.

یک روز غروب هم نیروهای اطلاعاتی خبر آوردند که شب ها گشتی های دشمن جلو می آیند؛ لذا از طرف ما هم باید چند نفر به عنوان کمین، جلوتر از پاسگاه برویم. دو نفر که از مقر تیپ آمده بودند گفتند یک تیربارچی هم می خواهیم که من انتخاب شده بودم؛ لذا فرمانده دسته ما گفت بیا زودتر نمازت را بخوان و شام بخور قرار است به مأموریت بروی. با بچه ها خداحافظی کردم و بعد از نماز مغرب با یک قایق کوچک حرکت کردیم، من خیلی خوشحال بودم ولی بقیه ناراحت بودند و می گفتند احتمال دارد برنگردی!

یک تیربار گرفتم و سوار شدم، با قایق کوچک حرکت کردیم، خیلی جلو رفته بودیم، مراقب همه جا بودیم، منطقه خیلی ساکت بود و با کوچک ترین حرکت، صدای بلندی بر پا می شد؛ اما چه صدایی؟ صدای موش یا ماهی! در آن اوضاع و احوال، این موش ها کجا بودند، روی آب راه می رفتند، از قایق بالا می آمدند و دوباره خود را «شَلپَّستی» داخل آب پرت می کردند.

در اولین لحظه ای که در محل مورد نظر توقف کردیم، یک خمپاره در نزدیکی ما منفجر شد، ولی ما آسیبی ندیدیم. تا صبح آنجا بودیم و به نوبت نگهبانی می دادیم، قایق ما سوراخ کوچکی هم داشت؛ لذا کف آن پر از آب شده بود که باید با یک وسیله ای خالی می کردیم. نماز صبح را هم داخل قایق یک جوری خواندیم و به پاسگاه برگشتیم، مرا نزدیک پاسگاه خودمان پیاده کردند و آنها هم رفتند واحد خودشان.

پس از گذشت چند روز که در این سنگرهای داخل آب و نیزار بودیم، از پاسگاه داخل آب به عقب تر و خط دوم آمدیم.

ماه خرداد است و ایام امتحانات مدارس، امتحان نهایی سال چهارم دبیرستان، ما هم چند تا کتاب با خودمان آورده بودیم؛ لذا فرماندهی اجازه داد که با دو سه نفر از بچه ها برویم اهواز برای امتحان. از آنجایی که در آن سالها دانش آموزان زیادی در جبهه شرکت می کنند، آموزش و پرورش، مجتمع هایی را تشکیل داده تا رزمندگان هم بتوانند در امتحان شرکت کنند. در اداره آموزش و پرورش اهواز عکس گرفتیم، عجب عکس هایی هم می گرفتند، تاریک و سیاه و سوخته!

به هر حال شب ها را در نمازخانه تیپ 21 امام رضا علیه السلام می خوابیدم که به آن پنج طبقه هم می گفتند، روز هم درس می خواندم. البته در این چند روز هم سخت مریض شدم، امتحان اول ما درس فلسفه در هفتم خرداد بود، دو تا از امتحانات دیگر را هم دادم و هر چند بقیه امتحانات باقی بود ولی چون چند روزی از بچه ها جدا بودم، من تنهایی برگشتم به منطقه و خط مقدم و بقیه ماندند برای امتحانات دیگر.