امام، آشنای همه
21 بازدید
تاریخ ارائه : 12/1/2013 10:26:00 AM
موضوع: امامت و مهدویت

در تاریخ چنین آمده است که هشام بن عبد الملک ولیعهد و برادر خلیفه ستمگر اموی، به مکه آمد و قصد طواف کرد،
وقتی به منظور استلام (لمس) حجر الاسود به نزدیک کعبه رسید، فشار جمعیت او را پس زد و نتوانست حجر الاسود را لمس کند، ناگزیر برگشت و بر منبری که برای وی نصب کردند، نشست تا ازدحام جمعیت کم شود. بزرگان شام که همراه او بودند نیز در اطراف وی جمع شدند و به تماشای حاجیان پرداختند.

در همین هنگام شخصی که سیمایش از همگان زیباتر بود، با هیئتی مردمی‌، از مسجد وارد شد و به طواف پرداخت، چون به نزدیک حجر الاسود رسید، موج جمعیت در برابر هیبت و عظمتش کنار کشید، راهی برابرش خالی شد؛ به گونه ای که ایشان توانست به آسانی دست به حجر الاسود رساند و به طواف پرداخت.

تماشای این منظره موجی از خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبد الملک برانگیخت. یکی از بزرگان شام رو به او کرد و با لحنی آمیخته به حیرت گفت : این کیست که تمام جمعیت به تجلیل و تکریم او پرداختند و صحنه مطاف برای او خلوت گردید‌؟

هشام با آن که شخصیت امام را نیک می شناخت؛ اما از شدت کینه و حسد و از بیم آن که درباریانش به او مایل شوند، خودش را به جهالت زد و گفت:  او را نمی شناسم.

در این هنگام روح فرزدق شاعر، از این تجاهل و حق کشی سخت آزرده شد و با آن که خود شاعر دربار اموی بود، دانست که اینک زمان ادای تکلیف و بیان رسالت حق گویی است؛ لذا بدون آن که از خشم و قهر هشام بترسد، رو به مرد شامی کرد و گفت : اگر می خواهی شخصیت او را بشناسی، از من بپرس، من او را خوب می شناسم.

آن گاه فرزدق در لحظه‌ای از لحظات تجلی ایمان و معراج روح ، قصیده جاویدان خود را که از الهام وجدان بیدارش مایه می‌گرفت، با حماسه‌های افروخته و آهنگی پرشور و سیل آسا بر زبان راند:

هَذَا الَّذِي‏ تَعْرِفُ‏ الْبَطْحَاءُ وَطْأَتَهُ‏        وَ الْبَيْتُ يَعْرِفُهُ وَ الْحِلُّ وَ الْحَرَمُ‏
هَذَا ابْنُ خَيْرِ عِبَادِ اللَّهِ كُلِّهِمُ‏        هَذَا التَّقِيُّ النَّقِيُّ الطَّاهِرُ الْعَلَمُ‏
هَذَا عَلِيٌّ، رَسُولُ اللَّهِ وَالِدُهُ‏        أَمْسَى بِنُورِ هُدَاهُ تَهْتَدِي الظُّلَمُ‏

إِذَا رَأَتْهُ قُرَيْشٌ قَالَ قَائِلُهَا        إِلَى مَكَارِمِ هَذَا يَنْتَهِي الْكَرَمُ‏
يُنْمِي إِلَى ذِرْوَةِ الْعِزِّ الَّتِي قَصُرَتْ‏        عَنْ نَيْلِهَا عَرَبُ الْإِسْلَامِ وَ الْعَجَمُ‏    
يَكَادُ يُمْسِكُهُ عِرْفَانَ رَاحَتِهِ‏        رُكْنُ الْحَطِيمِ إِذَا مَا جَاءَ يَسْتَلِمُ‏
يُغْضِي حَيَاءً وَ يُغْضَى مِنْ مَهَابَتِهِ‏        فَمَا يُكَلِّمُ إِلَّا حِينَ يَبْتَسِمُ‏
يَنْشَقُّ نُورُ الدُّجَى عَنْ نُورِ غُرَّتِهِ‏        كَالشَّمْسِ تَنْجَابُ عَنْ إِشْرَاقِهَا الظُّلَمُ
بِكَفِّهِ خَيْزُرَانٌ رِيحُهُ عَبِقٌ‏        مِنْ كَفِّ أَرْوَعَ فِي عِرْنِينِهِ شَمَمٌ‏
مُشْتَقَّةٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ نَبْعَتُهُ‏        طَابَتْ عَنَاصِرُهُ وَ الْخِيمُ وَ الشِّيَمُ
حَمَّالُ أَثْقَالِ أَقْوَامٍ إِذَا فُدِحُوا        حُلْوُ الشَّمَائِلِ تَحْلُو عِنْدَهُ نِعَمٌ‏
هَذَا ابْنُ فَاطِمَةَ إِنْ كُنْتَ جَاهِلَهُ‏        بِجَدِّهِ أَنْبِيَاءُ اللَّهِ قَدْ خُتِمُوا
هَذَا ابْنُ فَاطِمَةَ الْغَرَّاءِ نِسْبَتُهُ‏        فِي جَنَّةِ الْخُلْدِ يَجْرِي بِاسْمِهِ الْقَلَمُ‏
اللَّهُ فَضَّلَهُ قِدَماً وَ شَرَّفَهُ‏        جَرَى بِذَلِكَ لَهُ فِي لَوْحِهِ الْقَلَمُ‏
مَنْ جَدُّهُ دَانَ فَضْلُ الْأَنْبِيَاءِ لَهُ‏        وَ فَضْلُ أُمَّتِهِ دَانَتْ لَهَا الْأُمَمُ‏
عَمَّ الْبَرِيَّةَ بِالْإِحْسَانِ فَانْقَشَعَتْ‏        عَنْهَا الْغَيَابَةُ وَ الْإِمْلَاقُ وَ الظُّلَمُ‏
كِلْتَا يَدَيْهِ غِيَاثٌ عَمَّ نَفْعُهُمَا        تَسْتَوْكِفُانِ وَ لَا يَعْرُوهُمَا عَدَمٌ‏        
سَهْلُ الْخَلِيقَةِ لَا تُخْشَى بَوَادِرُهُ‏        يُزَيِّنُهُ اثْنَانِ حُسْنُ الْخُلُقِ وَ الْكَرَمُ
لَا يُخْلِفُ الْوَعْدَ مَيْمُونٌ نَقِيبَتُهُ‏        رَحْبُ الْفَنَاءِ أَرِيبٌ حِينَ يَعْتَرِمُ‏
مِنْ مَعْشَرٍ حُبُّهُمْ دِينٌ وَ بُغْضُهُمْ‏        كُفْرٌ وَ قُرْبُهُمْ مَنْجًى وَ مُعْتَصَمٌ‏
يُسْتَدْفَعُ السُّوءُ وَ الْبَلْوَى بِحُبِّهِمْ‏        وَ يُسْتَزَادُ بِهِ الْإِحْسَانُ وَ النِّعَمُ‏
مُقَدَّمٌ بَعْدَ ذِكْرِ اللَّهِ ذِكْرُهُمْ‏        فِي كُلِّ بَدْءٍ وَ مَخْتُومٍ بِهِ الْكَلِمُ‏
إِنْ عُدَّ أَهْلُ التُّقَى كَانُوا أَئِمَّتَهُمْ‏        أَوْ قِيلَ مَنْ خَيْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ قِيلَ هُمْ‏
لَا يَسْتَطِيعُ جَوَادٌ بُعْدَ غَايَتِهِمْ‏        وَ لَا يُدَانِيهِمْ قَوْمٌ وَ إِنْ كَرُمُوا
هُمُ الغُيُوثُ إِذَا مَا أَزْمَةٌ أَزَمَتْ‏        وَ الْأُسْدُ أُسْدُ الشَّرَى وَ النَّارُ تَحْتَدِمُ‏
يَأْبَى لَهُمْ أَنْ يَحُلَّ الذَّمُّ سَاحَتَهُمْ‏        خِيمٌ كَرِيمٌ وَ أَيْدٌ بِالنَّدَى هُضُمٌ‏
لَا يَنْقُصُ الْعُسْرُ شَيْئاً مِنْ أَكُفِّهِمْ‏        سِيَّانِ ذَلِكَ إِنْ أَثْرَوْا وَ إِنْ عَدِمُوا
أَيُّ الْخَلَائِقِ لَيْسَتْ فِي رِقَابِهِمْ‏        لِأَوَّلِيَّةِ هَذَا أَوْ لَهُ نِعَمٌ‏
مَنْ يَعْرِفِ اللَّهَ يَعْرِفْ أَوَّلِيَّةَ ذَا        وَ الدِّينُ مِنْ بَيْتِ هَذَا نَالَهُ الْأُمَمُ‏

او همان کسی است که سرزمین "بطحاء" جای گامهایش را می شناسد، کعبه و حل و حرم نیز به خوبی او را می شناسند.

این فرزند برترین بنده خداست، ....

این علی است که پدرش رسول خداست،....

این فرزند فاطمه است، که سرور بانوان جهان است،....

هر که از قریش او را ببیند می گوید: تمام خوبی ها به مکارم وی منتهی شده است.....

نیازی نیست که او به استلام حجر بپردازد، بلکه آرزوی حجر و رکن و حطیم این است که وی را لمس نمایند.....

و جامی شاعر این شعر را به نیکویی ترجمه کرده است.

هشام برآشفت و دستور داد تا نام شاعر را از دفتر جوایز حذف کنند و او را در سرزمین "عسفان" میان مکه و مدینه به بند و زندان کشند. چون این خبر به امام سجاد علیه السلام رسید، دستور فرمود دوازده هزار درهم به رسم صله و جایزه نزد فرزدق بفرستند و عذر بخواهند که بیش از این مقدور نیست.

فرزدق صله را نپذیرفت و پیغام داد: من این قصیده را برای رضای خدا و رسول خدا و دفاع از حق سروده‌ام و صله‌ای نمی‌خواهم. امام(ع) صله را بازپس فرستاد و او را سوگند داد که بپذیرد و اطمینان داد که چیزی از ارزش واقعی آن، در نزد خدا کم نخواهد شد.