دوستان من(3)
37 بازدید
تاریخ ارائه : 12/7/2013 11:07:00 AM
موضوع: سایر

آقا جواد متولد 45 است؛ یعنی هنگام شروع جنگ در سال 59 تقریباً 14 ساله بوده؛ لذا با توجه به سن کم، برای جبهه ثبت نامش نمی کنند. سال 60 با دستکاری شناسنامه اش در سن 15 سالگی از بسیج شهر ری به جبهه می رود. در عملیات های متعدد؛ از جمله آزادسازی خرمشهر و خیبر شرکت داشته و بارها و از نواحی مختلف مجروح شده است.

محمد جواد چشم راستش را در عملیات والفجر 1 و در فروردین 62 تقدیم کرده  و پای چپش را در عملیات خیبر و در موارد دیگر نیز جراحت های بعدی....

در عملیات رمضان که مجروح می شود و شکمش متلاشی و روده ها بیرون می ریزد، پدر رزمنده اش حاج حسینعلی مکی  به بالینش می رسد، می گوید: جواد! می خواهی کمکت کنم و تو را به عقب ببرم؟ جواد می گوید: نه. و پدر می گوید: اگر هم می گفتی ببر، نمی بردم؛ چون  شب است و هنگامه نبرد، الان  وظیفه من  حمله به دشمن است، این سفارش شهید همت بود، فقط مهدی و بقیه امامان را زیاد یاد کن. پدر با گریه خدا حافظی می کند و فرزند مجروح را می گذارد و به پیشروی ادامه می دهد.

پس از جنگ به قم می آید تا رسالت خود را در سنگری دیگر ادامه دهد.

شیخ جواد حالا با یک پا و یک چشم (که پا و چشم دیگرش را به بهشت فرستاده) زندگی اش را با خاطرات دوران دفاع مقدس می گذراند؛ البته نه در انزوا و گوشه خلوت؛ بلکه ساک کوچکش را به دست می گیرد و از این شهر به آن شهر، از این کاروان به آن کاروان، و با نقل خاطرات خود و همرزمان شهیدش، آن ها را به نسل های بعدی منتقل می کند.

شیخ محمد جواد امروز در تهران است و در پارک و دانشگاه و مدرسه ابتدایی و دبیرستان و مسجد، به نقل خاطره می پردازد؛ اما فردا با یک کاروان دانشجویی یا مدرسه ای که در قالب کاروان راهیان نور عازم جبهه هستند، به جبهه و مناطق جنگی می رود.

یک روز در جبهه های جنوب است و روز دیگر در جبهه های کردستان، پاسخ درخواست های هیئت ها و مدارس و جلسات سایر شهرها را هم باید بدهد.

وی جانباز 70 درصد است؛ ولی با این حال، رنج سفر و زحمت اتوبوس و قطار را بر خود هموار می کند و با کاروان های راهیان نور همراه می شود تا اوقات فراغت آنان را در مسیر رسیدن تا مقصد پر کند و از فرهنگ ایثار و شهادت برای آنان تعریف نماید، از شلمچه بگوید، از طلاییه، از فکه و خرمشهر...

البته هر بار هم که برمی گردد، باید به بیمارستان برود و به درمان خود بپردازد تا مشکلات کمر درد و بیماری های داخلی اش را درمان کند. تا نوبت دیگر فرا رسد.

بماند خاطرات خودش که چقدر شنیدنی و پرمخاطره است؛ گاه شیرین و خنده دار و گاه تلخ و جانسوز؛ وقتی از خودش و دوستانش و سایر  شهیدان و همرزمانش می گوید، شنونده را میخکوب می کند.

حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ محمد جواد مکی متولد گلپایگان است؛ اما از قبل از انقلاب ساکن تهران و شهر ری شدند، الان هم جای بخصوصی ندارد، هم تهران است هم طلبه قم، هم جنوب است و هم شمال و غرب، به خیلی از شهرها می رود تا خاطره بگوید. در صحن مسجد جمکران هم صندلی می گذارد تا بلکه سوالی از جوانان را پاسخ بگوید یا مشاوره ای بدهد.

دعایش کنید تا عوارض ناشی از جنگ (غیر از قطع پا و نبود چشم) او را از پا نیندازد.