زیارت اربعین؛ عظیم ترین همایش تاریخ، نموداری از اتحاد اسلامی
86 بازدید
تاریخ ارائه : 12/10/2014 10:34:00 AM
موضوع: امامت و مهدویت

یک هفته به اربعین 1435هجری (سال 1392 شمسی) مانده است و ما در نقطه صفر مرزی ایران و عراق در محور چزابه هستیم. از اربعین سال گذشته بود که قصد داشتم این اربعین را در کربلا باشم؛ زیرا در روایات ما، زیارت اربعین ثواب فراوانی دارد؛ ولی به علل مختلف از جمله اینکه نباید درس طلبه ها را تعطیل می کردم، ده روز پیش بود که از تصمیم خودم منصرف شدم. لکن دو روز قبل دوست عزیزم حجت الاسلام و المسلمین زمانی را دیدم که گفت میایی بریم کربلا؟ من هم سریع گفتم آره. و این پس از آن بود که انجام یک کار بسیار سخت را پشت سر گذاشته بودم، دانستم به خاطر همان کار است. 

آقای زمانی گفت با ماشین میریم تا مهران، بعد هم مشکلی نیست. گفتم ویزا ندارم. گفت من هم ندارم، همان مرز می گیریم.

قرار بود بعد از ناهار روز سه شنبه، با ماشین ایشان راه بیفتیم به طرف مهران. زنگ زدم  که ساعت را هماهنگ کنم، گفت ساعت چهار یک قطار صلواتی تا اهواز جور شده، از آن طرف می رویم. یک آقا سیدی کل قطار را خریده تا اهواز که همه زائران را ببرد. به هر حال به ایستگاه محمدیه قم رفتیم، ساعت پنج قطار آمد و به همراه آقای زمانی و پدر و برادرش سوار شدیم و امروز چهارشنبه 27 آذر1392 ساعت از نه گذشته که در اهواز پیاده شدیم.

برای ویزا سؤال کردیم، گفتند یا در استانداری یا شلمچه یا چزابه. استانداری که اشتباه بود، رفتیم کنسولگری عراق، آنها هم گفتند ما تمام نیروها و کارها را بردیم سر مرز شلمچه و چزابه، گفتیم الان کجا برویم؟ گفتند چزابه خلوت تر است. لذا یک ماشین دربست گرفتیم تا چزابه.

وقت ظهر است که به چزابه رسیدیم، جمعیت زیادی جمع شده و ازدحام زیادی است و برخی هم از دیروز منتظر کارشان هستند، تا ما رفتیم وضو بگیریم و نماز بخوانیم، دوستم پرید و رفت مهر خروج را زد و آمد. ناهار هم که همه جا آماده است، خوردیم و از مرز خارج شدیم.

اما از مرز که رد شدیم، در سمت عراق بسیار شلوغ تر بود؛ لذا از ساعت دو بعد از ظهر تا سه نصف شب در صف بودیم که مهر ویزای ورود عراق را زدند. لیکن پذیرایی این طرف خیلی مفصل تر بود، انواع غذاها و نوشیدنی ها. چون دیر شده بود، یکی دو ساعت خوابیدیم و بعد از نماز جماعت صبح وارد خاک عراق شدیم.

هوا بارانی است، برخی ماشین ها با کرایه ای حدود 12 هزار تومان زائران را به شهر العماره می برند که از آنجا هم به نجف بروند. مشغول خوردن صبحانه ای بودیم که با ماشین توزیع کرده بودند، در همین حین یک ماشین از راه رسید و به ما اشاره کرد که بیایید. حدود ده نفر بودیم.

راننده تقریباً هیکل درشتی داشت با سبیل های مشخص، گفتیم ما را چند می برید؟ او هم کرایه ای را گفت که اشک ما را درآورد، کرایه اش این بود: باید حتما به خانه ما بیایید تا پذیرایی شوید....!

از همین جا بود که آنچه در مورد برنامه اربعین شنیده بودم را می دیدم.

می گفت خانمم خیلی خوشحال شده و هر لحظه زنگ می زند که زائران اربعین چه شد؟ حاج جبار وقتی به خانمش گفت چند نفر روحانی هم هستند بیشتر خوشحال شده بود.

جلوی در خانه را جاروب و شستشو کردند، سفره پهن شد، گفتند حمام هم گرم است... برای ما ده نفر به اندازه پنجاه نفر صبحانه آوردند، بسیار خوشحال و خندان بود، گویا عزیزترین دوستشان از سفر آمده... و همه اینها برای امام حسین علیه السلام است.

نزدیک غروب پنج شنبه و شب جمعه است که به نجف اشرف رسیدیم، نماز خواندیم و مشغول زیارت حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام شدیم، زیارتی که با هیچ عملی قابل مقایسه نیست. جمعیت بسیار زیاد است، گشتیم که جایی برای استراحت پیدا کنیم، همه جا پر است، با اینکه همراهان ما چند تا دوست و آشنا داشتند؛ ولی فعلاً سرگردان هستیم. به درب منزل قدیم حضرت امام خمینی رفتیم، گفتند باید نامه داشته باشید. پشت منزل امام، کتابخانه و منزل علامه امینی صاحب الغدیر در نزدیکی بیت امام خمینی، به آنجا هم سری زدیم، جمعیت زیادی هم آنجا در حال استراحت بودند؛ ولی به اندازه ما چهار نفر هم جا بود. شام ما همان خرمایی بود که دوستم حاج آقای احمد دهنوی از قم خریده بود و کمی نان که از قم آورده بودم، خوردیم و خوابیدیم.

صبح زود آماده شدیم و برای نماز و زیارت به حرم رفتیم، هوا خیلی سرد است، بعد از نماز صبح آقای شیخ حسن حسانی از شاگردان امام خمینی را دیدیم که دوست آقای زمانی بود، ما را برای صبحانه به منزلش برد، در محله ای دورتر از حرم، با کلی خاطره و موعظه و ... بعد هم با ماشینش ما را به مسجد سهله برد و بعد یک ناهار بسیار مفصل در یک هیئت.....

جمعه 29 آذر 1392 ساعت سه و نیم بود که حرکت پیاده روی خودمان را از حرم امام علی علیه السلام به سمت کربلا آغاز کردیم. در بین مسیر مردم محلی با انواع غذا و نوشیدنی، از هر نوعی که فکرش را بکنید از مردم پذیرایی می کنند، هوا سرد است و شلغم داغ بسیار مفید است، بله قدم به قدم شلغم داغ هم بود. بعد از حدود دو ساعت راه رفتن، در یک مسجد توقف کردیم برای نماز، پس از نماز بلافاصله پذیرایی شام انجام شد و حرکت کردیم، یک ساعتی راه رفتیم که تازه حالا رسیدیم به ستون شماره یک؛ یعنی مسیر جاده نجف تا کربلا را شماره گذاری کرده اند و حالا شماره یک هستیم.

مسیر را ادامه دادیم تا ساعت هشت و نیم که به ستون 200 رسیدیم، همینجا برای خواب و استراحت توقف کردیم، هوا واقعاً سرد است، چادرها و خیمه های زیادی برپا شده؛ اما چون جمعیت زیاد است و هوا سرد، با مشکل توانستیم خودمان را در یک حسینیه و بین افرادی که زودتر خوابیده بودند جا بدهیم. با تمام لباس هایمان خوابیدیم.

شنبه 30 آذر، هنوز اذان صبح نشده که آقای زمانی برای نماز شب و نماز صبح بقیه را بیدار کرد، نماز را که خواندیم عده ای سریع صبحانه برایمان آوردند و بعد از آن زدیم بیرون، در این هوای سرد، زن و بچه و کوچک و بزرگ در حرکت بودند و در مقابل نیز هیئتی ها آماده اند تا با انواع غذاهای گرم پذیرایی کنند.

واقعاً در دوران معاصر هیچ همایش و تظاهراتی به این عظمت را کسی به یاد ندارد، در تاریخ نیز هیچ کتاب تاریخی، چنین حرکت و راهپیمایی و اردوکشی را به ثبت نرسانده است؛ شاید در جنگ ها اتفاق افتاده باشد که لشکرهای عظیم توسط دولت ها ساماندهی شده و جنگی را به راه انداخته اند؛ اما اینکه چنین برنامه و همایش عظیمی توسط خود مردم هر ساله تکرار شود بی نظیر است. (البته آنچه که در این یادداشت آمده است مربوط به اربعین 1392 می باشد که با توجه به اخباری که می رسد، جمعیت اربعین 1393 قابل مقایسه با پارسال نیست).

همه مردم به طور خودجوش در طول مسیر بسیج شدند تا از خیل عظیم جمعیت عزادار، استقبال و پذیرایی کنند؛ از جان و دل مایه گذاشته اند، پولشان را خرج می کنند، منت می کشند، دستتان را می بوسند، شانه هایتان را مالش می دهند، پاهایتان را می شویند، ..... و همه اش به عشق «حسین» است.

گفته شد که از ابتدای جاده نجف تا کربلا، ستون های وسط جاده به فاصله پنجاه متر شماره گذاری شده است که به 1452 شماره می رسد. و ما تا نماز مغرب به شماره 652 رسیدیم. امشب چون زودتر توقف کردیم، جای بهتری پیدا کردیم برای استراحت و خواب شب، ولی برخی هم در بیرون می خوابیدند یا برای اینکه سردشان نشود، به راهشان ادامه می دادند و روز می خوابیدند.

نماز مغرب روز یکشنبه را هم در ستون 1150 به استراحت پرداختیم و این سومین شبی بود که در مسیر خوابیدیم.

دوشنبه دوم دی ماه به تقویم ایران اربعین است؛ ولی به حساب عراق فردا بیستم صفر و اربعین است. جمعیت فراوان به طور مستمر در حال حرکت است، ما از نجف شروع کردیم ولی بسیاری هم از شهرهای خودشان راه افتاده اند؛ از جمله از بصره و غیره که حدود بیست روز در راه و حرکت هستند، مسیر مملو از جمعیت است، تا امسال مسیر یک بانده بوده؛ اما امسال دو لاین را به مردم اختصاص داده اند تا راحت تر راه بروند.

ما که به طرف کربلا می رویم، بسیاری هم زیارت خود را انجام داده و در راه برگشت می باشند، یعنی این مسیر رفت و برگشت، همچون سیلی خروشان در حرکت است، کسی نمی تواند آمار دقیقی را ارائه دهد که تعداد این جمعیت چند میلیون نفر است.

هر گروهی از جمعیت عزادار، با زبان و رسم خودشان با نوحه و گریه حرکت می کنند و به راه خود ادامه می دهند، هر چه نزدیک تر می شویم تراکم جمعیت هم بیشتر می شود، خیل عظیمی در راه برگشت هستند، چون رسم عراقی هاست که سریع زیارت می کنند و برمی گردند.

حدود ساعت 10 صبح بود که وارد کربلا شدیم، تمام کوچه ها و خیابان ها مملو از جمعیت است، سراسر پیاده روها خیمه و چادر زده اند، از همه ملیت ها و کشورها و از پنج قاره جهان هستند...

و ساعت 11 هم در بین الحرمین ...... آری اینجا کربلاست،

سه شنبه سوم دی ماه 1392 است؛ یعنی اربعین به افق عراق، و ما در کربلا هستیم، جایی که قلب هر انسان شیعه و مسلمان و آزاده ای در آنجا می تپد.... 

به غیر از همه هتل ها، حسینیه ها و مساجد و خانه ها، هر جا فضای باز بوده را چادرهای بزرگ زده اند تا مردم استراحت کنند، با این حال شب گذشته برای استراحت به سختی توانستیم جایی را پیدا کنیم و امروز ان شاء الله زیارت اربعین را انجام می دهیم و زودتر برمی گردیم...

هنگام برگشت و برای خروج از شهر کربلا چند ساعتی پیاده روی کردیم تا توانستیم از شهر خارج شویم، و به جایی برسیم که ماشین های صلواتی مردم آماده اند تا زائران را به شهرهای خود برگردانند.

ما از زیارت برگشتیم اما تازه حالا آنان که تا کنون از مردم پذیرایی می کردند خودشان به سمت کربلا راه می افتند.

آری و ادامه جمعیت همچنان به طرف کربلا در حرکت است...

ببینند آنان که فکر می کردند در یک نصف روز کار «حسین» را تمام می کنند!

چند ماشین عوض کردیم تا برای خروج از عراق به مرز مهران رسیدیم، پذیرایی شیعیان عراق همچنان ادامه دارد چه در بین راه و چه در مرز و از طرف سربازها و ارتش، غذای گرم و پلو آورده بودند، می گفتند راحت غذا بخورید و بعد بروید.

شب شده بود، جمعیت زیادی همچنان از ماشین ها پیاده می شدند، و همه به طرف خروجی می دویدند، من و آقای زمانی از هم جدا شده بودیم، چون ازدحام زیادی شده بود، یک لحظه جلوی جمعیت را نگه داشتند، همه ایستادند، در آن فضای تاریک که هیچ چراغی در فاصله دو مرز نبود و در کمال ناباوری، دیدم من و برادر عزیزم حاج محمد سعیدی کنار هم ایستادیم! ایشان با تعداد زیادی از بچه های بسطام نیز به کربلا آمده بودند که اتفاقا در آن لحظه به هم برخورد کردیم، بعد از آن بقیه بسطامی ها را یکی یکی زیارت کردم.