گزارشی از آمادگی برای یک عملیات(قسمت اول)
367 بازدید
تاریخ ارائه : 1/29/2014 1:11:00 PM
موضوع: سایر

سنگ اندازی یک دزد!

پیروزی انقلاب اسلامی بر طاغوت، در بهمن 1357، زمستان ملت ایران را به بهار تبدیل کرد، مردم طعم آزادی را چشیدند، همه با همدلی، صفا و صمیمیت خاصی سال 1358 را برای سازندگی کشور شروع کردند، سال 58 سال بسیار خوب و به یادماندنی برای ملت ماست، عزم امام خمینی عزیز بر پیاده کردن حکومت اسلامی در کشور، شور و نشاط خاصی بر فضای جامعه حاکم کرده، گویا همه مردم الهی شده بودند...

اما سال 59 در حالی که دولت و ملت هنوز به سامان نرسیده بودند و نیروهای نظامی و انتظامی ساماندهی نشده بودند، توطئه های استکباری بر ضد این مردم خداجو از هر گوشه کشور آغاز گردید؛ از انواع کودتا گرفته تا جنگ های داخلی، از گنبد و سیستان گرفته تا کردستان؛ در شهریور 59 نیز صدام لعنتی یک جنگ تمام عیار را به نمایندگی از جبهه کفر، بر ملت ما تحمیل کرد.

همه مردم در بهت و ناباوری بودند که امام خمینی عزیز با آن نفس مسیحایی خود و با یک جمله همه را آرام کرد و آن اینکه چیزی نیست، دزدی آمده و سنگی انداخته باید تنبیهش کنیم.

پس مردم غیور و پیرو مکتب اهل بیت علیهم السلام، چاره ای جز مقاومت و ایستادگی نداشتند، چرا که امام حسین علیه السلام این را به ما آموخته است که هیهات منا الذلة؛ تسلیم ظلم و پذیرش ذلت هرگز! بنابراین همه باید دست به دست هم بدهند و دشمن را که به آب و خاک این کشور تجاوز نموده و ناموس مردم را هتک حرمت کرده، تنبیه و اخراج کرد.

مردم و جوانان مسلمان ایران به فرمان امام خمینی عزیز که او را نایب امام زمان علیه السلام می دانستند، به جبهه ها هجوم بردند و طی مقاومت جانانه ای، همه دشمنان ملت را از رسیدن به اهدافشان مأیوس و آنان را از خاک ایران اخراج کردند. در این یادداشت بخشی از خاطرات یکی از اعزام های رزمندگان که منتهی به عملیات شد را با هم مرور می کنیم که اتفاقاً تاریخ آن نیز مصادف با چنین ایامی بود.

تذکر سه نکته:

1.این یادداشت و خاطرات جبهه را به تقاضای تعدادی از دوستان جوانم که با آنان در ارتباط هستم بازگو می کنم؛ لکن در ابتدا، خاطره خود را با یک پوزش و اعتذار آغاز می کنم و آن اینکه: حقیر از بین دوستان و بچه های رزمنده بسطام، شاید جز کسانی بودم که کمتر از همه جبهه داشتم و خاطره زیادی هم ندارم، خاطرات آن ایام را باید سایر دوستان رزمنده که سابقه بیشتری دارند بگویند تا به نسل آینده منتقل شود؛ ولی چون کمتر گفته شده، من هم خواستم در این زمینه سهمی داشته باشم. لذا از دوستان عزیز رزمنده خودم پوزش می طلبم.

2. آنچه در این چند شماره یادداشت می آورم، خاطرات و مطالبی است که در همان ایام و در دفترچه خاطرات خود نوشته بودم و اینک با اندکی تغییر ارائه می شود.

3. از دوستان و برادران عزیز رزمنده ام تقاضا دارم نواقص این یادداشت را حتماً اطلاع داده تا اصلاح و تکمیل گردد.

4. این یادداشت فقط به آمادگی نیروهای رزمنده و پیاده می پردازد؛ در حالی که برای انجام یک عملیات، به بخش های مهم دیگری نیاز بود که هر کدام در جای خود از اهمیت قابل توجهی برخوردار بودند؛ از جمله: تدارکات، اطلاعات عملیات، لجستیک، توپخانه، نیروی هوایی و دریایی، نیروهای امدادی، جهاد سازندگی و پشتیبانی،....

روال آن دوران این گونه بود که یک سری نیروها، مخصوص نگه داشتن خط دفاعی بودند که در اصطلاح، پدافند می گویند و بقیه نیروها را نیز در نزدیکی عملیات به جبهه اعزام می کردند.

به سوی سرزمین نور

روز 10 دی ماه 1363، ما حدود یک ماهی بود که از جبهه برگشته بودیم که گردان کربلا اعلان کرد به فرمان امام باید به جبهه رفت. گردان کربلا متشکل از رزمندگان شهرستان های شاهرود، بسطام، میامی و روستاهای منطقه با بدرقه امت حزب الله عازم جبهه ها شد، برخی از دوستان بسطامی که نامشان به یاد مانده از این قرار بود: علیرضا قتولی، احمد قاسمیان، حسین سعیدی، علی میقانی، علی نگهبان، جواد خدامی، علی اکبر گلپایگانی، حسین رضوانی، احمد قنبری، علی بسطامی (صدیقی فر)، محمد بسطامی، مسعود نوروزی، حسن حسنی، محمد حاج قاسمی، مسیح غیاث الدین، محمد غیاث الدین، جمشید خدابخشی، محمد موحدی، غلامرضا غیاث الدین، احمد احمدی (عباس) احمد احمدی (حسن)، محمود حاج قاسمی، حسین عبداللهی، مجید محمدی، علی میرباقری، حسن متحدی، حسن غیاث الدین، ....

گردان کربلا از جمعی لشکر 17 علی بن ابی طالب علیه السلام بود که رزمندگان استان های قم، مرکزی، سمنان، قزوین، زنجان و اراک را در خود جای داده بود؛ لذا به همراه نیروهای این استان ها، همه در شهر مقدس قم و در مسجد جامع این شهر جمع شدیم. ساعت 11 شب بود که به قم رسیدیم و به علت خستگی راه، زود خوابیدیم.

11 دی ماه 1363، قبل از اذان صبح، برخی برای نماز شب بیدار شدند، شهید احمد قاسمیان ما را هم بیدار کرد و به اتفاق شهید شیخ محمد محمدی برای نماز و زیارت به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها رفتیم، صبحانه را در برگشت در یکی از مغازه های قم خوردیم و به مسجد جامع برگشتیم.

در همین روز بود که دایی رضا (حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ رضا بسطامی) در دفترچه خاطراتم با نوشتن مطلبی، خط و مشی حال و آینده ما را مشخص کرد و آن این بود:

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی و احینا یا ربنا سعیداً و توفنا شهیداً

خدایا بدانچه دوست می داری و بدان راضی هستی موفقمان دار؛

و زندگی مان را سعادتمند قرار ده؛

و مرگمان را شهادت در راهت مقرر فرما.

هنگام عصر گفتند وسایل را بردارید تا حرکت کنیم. همه به صورت راهپیمایی و شعار به سمت حرم مطهر راه افتادند، شور و حال خاصی در شهر برپا شده بود، هزاران رزمنده با پرچم و شعار، در شهر به حرکت در آمدند، در حرم نیز نوحه خوانی و سخنرانی شد و در پایان اعلان کردند که به مسجد برگردید تا شب با قطار حرکت کنیم.

دوست عزیزمان شهید شیخ محمد خونجگری در آن ایام طلبه قم بود و در مدرسه علمیه حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله حجره داشت و با شهید شیخ علی فردوسی هم حجره بود؛ لذا دعوت کرد که به حجره اش برویم. ما هم به اتفاق شهیدان احمد قاسمیان، محمد محمدی، علی نگهبان و محمدحسین رضایی وبا برادران محمد صدیقی فر (بسطامی) و مجید محمدی قبول کردیم و با ماشین رفتیم، خودش هم با دوچرخه اش آمد. مدرسه را بسیار با صفا و با عرفان و معنویت خاصی دیدیم، همانجا از خدا خواستم که توفیق چنین جایی را به من هم عطا فرماید. نماز جماعت انجام شد، شیخ محمد شام درست کرد و دور هم خوردیم، چند ساعت پر خاطره را پشت سر گذاشتیم و ساعت 8 به راه آهن رفتیم تا با بقیه نیروها به اهواز برویم.

12 دی ماه، ساعت دوازده و نیم بود که در اهواز از قطار پیاده شدیم، در آنجا برادران حاج رمضان باقری و حاج مصطفی نگهبان را دیدیم که برای بازسازی آمده بودند. تا ساعت 2 بعد از ظهر معطل شدیم که ماشین آمد و به طرف انرژی اتمی در بین جاده اهواز آبادان حرکت کردیم، انرژی اتمی محل استقرار و سازماندهی لشکر 17 علی بن ابی طالب علیه السلام بود.

14 دی ماه، پس از سازماندهی موقت، تعدادی از دوستان بسطامی جلسه ای تشکیل دادند و صحبت شد، در پایان هم شهید علیرضا قتولی که از فرماندهان ما بود، این حدیث را خواند:

قال الباقر علیه السلام: «من احب لله و اعطی لله و ابغض لله، ممن کمل ایمانه»؛

کسی که برای خدا دوست بدارد، برای خدا ببخشد و برای خدا خشم بگیرد، از کسانی است که ایمانش کامل شده است.

غیر از این جلسات، با چند نفر دیگر از دوستان نیز جلسه خصوصی تری داشتیم که معمولا شهید احمد قاسمیان مطالبی می گفت که چند نکته آن را یادداشت کرده بودم:

سخن گفتن نشانه شخصیت و روح انسان است؛

پس صحبتی کن که فایده داشته باشد؛

از سخن لغو بگریز؛

سخنی بگو که نتیجه داشته باشد؛

به آخر کارت فکر کن؛

از زیاده سخن گفتن دوری کن.

16 / 10/ 63

18 دی ماه، بعد از نماز صبح همه نیروها را به خط کردند و بعد از دادن جیره یک روزه، ما را از انرژی به بیرون بردند. تا ظهر راه می رفتیم، از انرژی دور شدیم و از پل هزاردستان هم گذشتیم. باران آمده و همه جا گل شده، همه کفش ها و لباس ها گلی شد. تا عصر در پشت خاکریزها بودیم و سپس به انرژی برگشتیم. برخی از بچه ها سرما خوردند، شهید احمد قاسمیان جوشانده درست کرد و خوردیم. فردا نیز این برنامه انجام شد؛ اما امروز به محل خاکریزهای طرح لبیک یا خمینی آمدیم که اردوگاه خیبر هم بود. فرماندهان می گفتند علت بیرون آمدن ما از انرژی این است که عراق اعلان کرده که می خواهد انرژی را بمباران کند.

یک شب حاج آقا نویسی امام جمعه دلیجان به نمازخانه لشکر آمد، و ضمن سخنان خود، نامه ای هم از امام خمینی عزیز قرائت کرد، بچه ها خیلی گریه کردند که امام اینقدر از رزمندگان تجلیل کرده است. شب جمعه نیز حجت الاسلام رستگاری در جمع نیروها حاضر شد و دعای کمیل با حالی خواند.......

ادامه دارد....

از دوستان عزیز رزمنده تقاضا دارم نواقص این یادداشت را اطلاع دهند.

جامانده از شهیدان، طلبه جانباز، احمد سعیدی