گزارشی از آمادگی برای یک عملیات(قسمت سوم)
23 بازدید
تاریخ ارائه : 2/13/2014 1:01:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

در دو قسمت قبلی گفته شد که حدود سی سال پیش، کشور ما در حال تحمل و دفاع از جنگی تمام عیار بود که استکبار جهانی بر ملت ما تحمیل کرده بود؛ لذا ما هم با تعدادی از رزمندگان بسطام و شاهرود و سایر نقاط، در تاریخ 10 / 10 / 1363 عازم مناطق جنگی شدیم. ما را با تعدادی از رفقای دیگر (شهید احمد قاسمیان، شهید شیخ محمد محمدی، برادران مسعود نوروزی، مجید محمدی و حمید حیدری) از گردان کربلا جدا نموده و در یک گردان ویژه که از سایر شهرها نیز در آن جمع شده اند، مشغول آموزش و آمادگی برای عملیات هستیم. فعلاً در مناطق خوزستان و در حواشی جاده آبادان خرمشهر مستقر و مشغول آموزش می باشیم که توجه شما را به ادامه بازخوانی آن خاطرات جلب می کنم:

بلم سواری!

یکشنبه 7 بهمن 1363، از امروز آموزش های ما شروع شد، ابتدا بلم سواری.

ما تا کنون شکل بلم را هم از نزدیک ندیدیم، با این حال باید سوار شدن و پارو زدن و بدون سروصدا حرکت کردن را تمرین کنیم. رفتیم لب آب، گفتند این قایق های باریک و دراز که با پارو حرکت می کند و فقط دو یا سه نفر در آن جا می گیرند را بلم می گویند. روز اول، دو نفره سوار شدیم، برخی از بچه ها همان اول می افتادند داخل آب؛ البته چون عمق آب کم بود مشکلی نبود و فقط لباس ها خیس می شد؛ ولی ما با برادر مهدی جلالی به سلامت سوار شدیم و مقداری هم حرکت کردیم و پارو زدیم و خیس هم نشدیم.

دوشنبه 8 بهمن، امروز نیز همان کار دیروز را انجام دادیم و سوار بلم شدیم؛ ولی چون سه نفره شدیم، چند بار بلم کج شد و پارو که می زدیم آب به داخل آن می ریخت و لذا پر از آب شد که مجبور بودیم پیاده شویم و آب آن را خالی کنیم؛ البته گاه بازی و شوخی هم به آن ضمیمه می شد.

روز سوم هم با شهید احمد قاسمیان و شهید رضا قنبری سوار شدیم که مثل دیروز با کمی خیس شدن لباس ها به ساحل برگشتیم.

پنج شنبه 11 بهمن، امروز حجت الاسلام ایرانی مسؤول وقت سپاه منطقه یک (که در سال 88 مرحوم شد) که روحانی لاغر و با اخلاصی بود به دیدار ما آمد، همان کنار آبها برایمان سخنرانی کرد، کار و آموزش ما را هم تماشا نمود و هدایایی از جمله عطر و تسبیح دادند.

در این مقر، شب و روزهای خیلی خوبی را پشت سر می گذاشتیم؛ بچه ها گویا از این دنیا فارغ بودند، نماز شب ها، دعاها، راز و نیازها، سینه زنی ها، ایام فاطمیه هم بود؛ لذا برنامه عزاداری مفصل برگزار می شد؛ البته راز و نیازهای خصوصی افراد هم جای خودش را داشت، هر کسی به تناسب حال و هوای خودش در شب یا روز، خلوتی داشت و با خدایش مناجات می کرد.

ما هم با برادران احمد قاسمیان، شیخ محمد، مجید، حمید، مسعود، رضا قنبری، مهدی جلالی و محمود نظری کلاس قرآن داشتیم، هم حفظ می کردیم و هم معانی آن را یاد می گرفتیم.

روزها هم اگر وقت خالی پیدا می کردیم، برای شستشوی ظرف یا لباس و سفره هم که شده، به روی آب می رفتیم و آن ها را می شستیم، گاه برای تمرین بلم و یا تفریح نیز همین کارها را می کردیم.

دهه فجر پیروزی انقلاب اسلامی ایران آغاز شده است و حال و هوای کشور نیز در خاطرات دوران انقلاب می گذرد و شاید مردم و یا دشمنان نیز در انتظار یک عملیات بزرگ توسط رزمندگان اسلام هستند.

یکشنبه 13 بهمن، صبح زود گفتند پتوها و وسایل را جمع کنید می خواهیم به جای دیگری برویم؛ البته فرمانده گردان هم گفته بود که احتمالاً چند مقر را عوض می کنیم. ساعاتی به انتظار و معطلی گذشت؛ ولی گفتند برنامه تغییر کرده؛ لذا باز هم به بلم سواری پرداختیم که خیلی خوب یاد بگیریم، هم آرام سوار شویم، هم آرام پارو بزنیم و هم چپ نکنیم.

از بلم تا هواپیما!

دوشنبه 14 بهمن 1363، امروز مجدداً گفتند: آماده شوید و حرکت کنید. برادر حاج احمد فتوحی معاون لشکر 17 علی بن ابی طالب علیه السلام هم آمده بود. ما را به پایگاه پنجم شکاری اهواز یا همان امیدیه بردند. تازه حالا فهمیدیم که قرار است با هواپیما به جایی برویم؛ ولی چیزی به ما نمی گفتند که مقصد کجاست؟ مدتی در محوطه آنجا معطل ماندیم، برادر مجید محمدی با کتری کوچکی که داشت، مقداری هیزم جمع کرد و چای آماده شد، بقیه خیلی تعجب کرده بودند که چگونه این کار را کرده. به هر حال گفتند به علت نامساعد بودن هوا، پرواز لغو شده؛ لذا به مقر خود برگشتیم.

ساعت دو و نیم شب بود که دوباره برپا زدند و سریع ما را به فرودگاه امیدیه بردند؛ اما تا سوار هواپیما شدیم، ساعت 10 صبح شد. هواپیما هیچ صندلی نداشت؛ با تمام تجهیزات سوار شدیم، برخی دراز کشیده و خوابیده اند، برخی دور هم نشسته اند؛ ولی هنوز نمی دانیم به کجا می رویم؟

ساعت یازده و نیم هواپیما به زمین نشست، بیرون را که نگاه کردیم، زمین برفی بود، وقتی پیاده شدیم فهمیدیم در تبریز هستیم. اول باورمان نمی شد که اینجا تبریز باشد، فکر می کردیم قرار است برای آموزش شنا ما را به یک منطقه گرمسیری ببرند، شاید هم برای رد گم کردن باشد که ما را اینجا آوردند. به هر حال ما را به پادگان اعزام نیروی تبریز بردند و در چند سالن مستقر شدیم.

15 بهمن، امروز با یک گردان دیگر که از مشهد آمده بود، در یک سالن ورزشی جمع شدیم، فرمانده سپاه تبریز آمد و صحبت کرد و از کمبودها گفت، و اینکه ما باید در استخری آموزش شنا ببینیم که هنوز افتتاح نشده، هنوز آب ندارد، می گفت با هر مشکلی که بوده، حتی با ماشین آتش نشانی، استخر را پر از آب کردند.

18 بهمن، گردان ما را سه گروه کردند، ساعت گروه ما وقتش از یازده و نیم تا یک بود. وقتی وارد سال شدیم، کارگرها هنوز مشغول بودند، و رنگ کاری می کردند.

روز اول آبش کمی سرد بود، نزدیک استخر شدیم، ابتدا سؤال کردند که هر کدام چه مقدار شنا بلد هستیم؛ لذا بچه ها را در سه گروه مبتدی و متوسط و آموزش دیده، تقسیم کردند و من در قسمت مبتدی ها قرار گرفتم چون اصلاً شنا بلد نبودم و کمی هم می ترسیدم.

به هر حال در این چند روز، کارمان تمرین و آموزش شنا بود، من هم ترسم ریخت و مقداری یاد گرفتم، به اندازه ای که بتوانم خودم را روی آب نگه دارم و غرق نشوم.

غیر از کلاس های شنا، بخشی از روز را هم در کلاس های عقیدتی و غیره شرکت می کردیم.

21 بهمن، عده ای از بچه ها را برای رفتن به مجلس ختم شهدا جدا کردند که من هم با آنان بودم. سپس به مدرسه علمیه تبریز رفتیم، مسجد بزرگی بود که به مناسبت دهه فجر خانواده شهدا را دعوت کرده اند، جمعیت زیادی آمده بودند، اول سخنرانی پدر و مادر شهید و بعد هم سخنرانی آیت الله ملکوتی امام جمعه تبریز. موقع شام شد، برای پذیرایی ما هم کمک کردیم و نیز برای شستن ظرف ها به داخل آشپزخانه رفتیم و مقداری کمک کردیم که البته از به هم خوردن ظرف ها، سر و صدای زیادی به راه افتاده بود.

22 بهمن 1363، سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ملت مسلمان ایران است، برف هم می بارد، جمعیت زیادی از بسیجی ها آمده اند که به راهپیمایی و رژه بروند، ما هم طبق برنامه هر روز خود به آموزش شنا رفتیم.

جمعه 26 بهمن، امروز آخرین مرحله آموزش شنا بود که برخی با لباس و پوتین و تجهیزات و اسلحه به شنا رفتند و تقریباً امتحان و آزمایشی هم شد که خیلی هم سخت بود.

تا امروز، بیش از یک ماه است که نه ما از بقیه بچه های شاهرود و بسطام خبری داریم و نه آنها می دانند که ما کجا هستیم و چه می کنیم. از نامه و تلفن هم خبری نیست؛ یعنی گفته اند که نباید با کسی تماسی داشته باشید.

شنبه 27 بهمن، صبح در پایگاه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی جمع شدیم، آیت الله ملکوتی امام جمعه محترم تبریز برایمان سخنرانی کرد و بعد هم اعلام کردند که کار ما در تبریز تمام شده و بعد از ظهر امروز از تبریز حرکت خواهیم کرد.......