گزارشی از آمادگی برای یک عملیات(قسمت چهارم)
50 بازدید
تاریخ ارائه : 2/23/2014 11:31:00 AM
موضوع: سایر

در سه قسمت قبلی این یادداشت به اینجا رسیدیم که ما پس از اعزام به جبهه در تاریخ 10 / 10 / 1363 با تعدادی از بچه های بسطام در یک گردان ویژه به نام گردان خط شکن حضرت محمد رسول الله صلی الله علیه و آله سازماندهی شدیم و قرار بود با آموزش های متفاوتی، برای انجام عملیات آماده شویم. ابتدا آموزش بلم سواری دیدیم، سپس برای آموزش شنا به تبریز آمدیم و اینک قرار است برگردیم خوزستان؛ البته سعی کردم خاطرات را در این ایام ارائه دهم که مناسبت زمانی هم داشته باشد.

از تبریز به اهواز

شنبه 27 بهمن 1363، گفتند آموزش شنا در تبریز تمام شده؛ لذا همه نیروهای گردان با تمام وسایل و تجهیزاتی که داشتیم به فرودگاه تبریز آمدیم و سوار هواپیما شدیم، ساعت یک ربع به چهار هواپیما از فرودگاه تبریز به هوا برخاست و پنج و بیست دقیقه هم در فرودگاه نظامی امیدیه به زمین نشست. نماز را همانجا خواندیم و با ماشین به طرف مقر جدید حرکت کردیم.

ساعت یازده و نیم شب بود که به اردوگاه جهاد در سمت چپ جاده آبادان اهواز رسیدیم. باید چادرها را خودمان برپا کنیم؛ لذا تا ساعت یک و نیم شب این کارها انجام شد، وضو گرفتیم و پس از قرائت سوره واقعه که کار هر شبمان بود، خوابیدیم.

یکشنبه 28 بهمن، چون دیشب خسته بودیم و هوا هم تاریک بود، چادرها را ناجور نصب کردیم؛ لذا گفتند چادرها را جمع کنید و پس از آن با نظم خاصی نصب کردیم؛ زیرا نصب چادرها باید طبق ضوابطی باشد، اینکه هر چادر با چادر دیگری چقدر فاصله داشته باشد؟ چادر فرماندهان و تدارکات کجا باشد؟ نقشه کل چادرها به چه نحوی باشد؟

از امروز به بعد، باز هم کار بلم سواری و قایق سواری شروع شد. هوای بهمن ماه منطقه خوزستان است، روزها باد و کولاک می وزد، شب ها نیز خیلی سرد است، با این حال اکثر بچه ها در دل شب از خواب بیدار می شوند و پس از وضو با آب سرد، در گوشه چادر یا در جای خلوت دیگری به نماز شب و راز و نیاز می پردازند.

شب چهارشنبه برادر میرقیصری فرمانده گردان آمد برای سخنرانی و تأکید کرد که عملیات مشکل است و باید هر چه بیشتر خودتان را آماده کنید؛ چه از لحاظ جسمی و نظامی، و چه از نظر روحی و معنوی؛ آیاتی از قرآن را خواند و ترجمه کرد. خودش هم واقعاً آدم با معنویت و مخلصی است.

جمعه سوم اسفند، شب سرد زمستان است، هم بسیار تاریک و هم باد شدیدی می وزد، گروهان ما را برای رفتن به آب با بلم حرکت دادند، باید در این شب سرد، چنان پارو بزنیم که هیچ صدایی از آن بلند نشود و دشمن فرضی هم نشنود. من با مجید محمدی و محمود بهشتی از بچه های شاهرود و یکی از مربیان، زودتر از بقیه برای پیدا کردن راه حرکت کردیم و بقیه هم به دنبال ما آمدند. پارو می زدیم و جلو می رفتیم، از بین نی ها عبور می کردیم، منطقه هم در برخی قسمت ها باتلاقی است. به هر حال پس از ساعاتی کار و تلاش، خسته، کوفته و خواب آلود به چادرها برگشتیم.

شنبه چهارم اسفند 1363، امروز بچه های گروهان را جمع کردند و برادر عروج برایمان سخنرانی کرد، وی معاون گردان و پاسدار پرجذبه ای است. ایشان هم ضمن قرائت چند آیه از قرآن (آیات 152 تا 157 سوره بقره) و ترجمه آن، بر سخنان فرمانده گردان تأکید کرد و هم این که توکل و یاد خدا را بیشتر کنید. بعد گفت بیست نفر از بهترین نیروها را می خواهیم که هم شنای خوبی داشته باشند و هم از هر جهت آماده باشند.

پس از یک امتحان و مسابقه بین نیروها که ببینند از لحاظ جسمی کدامیک ورزیده تر و قوی تر است، از بچه های ما، شهید احمد قاسمیان و شهید رضا قنبری انتخاب شدند. این بیست نفر را از ما جدا کردند که بعداً فهمیدیم برای شنای تکمیلی و آموزش غواصی، به رشت و جای دیگری برده اند. ما نیز همچنان به آموزش و تمرین خود ادامه دادیم.

پنج شنبه نهم اسفند، آخرین سازماندهی صورت گرفت، ما بچه های شاهرود دو دسته شدیم، یک دسته به فرماندهی برادر ابراهیم سلمانی در گروهان شهید بهشتی و دسته دیگر در گروهان شهید باهنر، که ما هم در این گروهان و فرمانده دسته ما برادر شهید حسن توتونکار شد. البته برنامه شام و ناهار ما این گونه است که یک روز ما به دسته آنها می رویم و یک روز هم آنها به چادر ما می آیند و با هم غذا می خوریم.

می گویند خیلی به زمان عملیات نزدیک شدیم.

امشب فرماندهان شاهرودی مان، برادران علی خانی و حسن عامری و محمدحسن عامریون به همراه شیخ غلام قندهاری به دیدن ما آمدند، خیلی وقت بود آن ها را ندیدیم، خوشحال شدیم و شام را با هم خوردیم.

غیر از این مورد، ما دیگر از بچه های شاهرود کسی را ندیدیم، آنها هم از جای ما خبر نداشتند؛ بجز مرحوم رمضانعلی بخشی که وی در آبرسانی خدمت می کرد یک نوبت با ماشین تانکرش برای آب آوردن پیش ما آمد.

جمعه دهم اسفند، در سازماندهی قبلی، کار من تک تیرانداز بود که از امروز گفتند کمک تیربارچی باش. عصر بود که برای تمرین تیراندازی و نارنجک و تیربار، ما را به محل دیگری بردند، تیراندازی ها انجام شد و به چادرها برگشتیم.

یک روحانی سید و جوان با حالی در جمع ما هست که شبها برنامه خوبی داریم، از نماز و دعا و سخنرانی و غیره.

چهاردهم اسفند 1363، روزهای آخر کار و آموزش است، باز هم می گویند عملیات نزدیک تر شده است.

حمام دسته جمعی!

در یکی از همین روزها بود که همه گردان را صدا زدند، گفتند می خواهیم برویم حمام، آری یک حمام دسته جمعی، آن هم در انرژی. پیش خودمان گفتیم چه خوب که به همین بهانه با دوستان رزمنده بسطامی و شاهرودی هم دیداری داشته باشیم؛ اما وقتی به انرژی رفتیم، ماشین ها را جلوی درب حمام نگه داشتند که داخل حمام بشویم؛ لذا باز هم نگذاشتند که با سایر نیروها و دوستان بسطامی و شاهرودی تماس داشته باشیم، همه را با هم داخل حمام کردند و پس از شستشو به مقر خود برگشتیم.

برادر جعفری فرمانده لشکر برای صحبت و دیدار با گردان ما به مقر آمد، باز هم تأکید مجدد وی که این عملیات خیلی مهم و سخت است، هر کسی احتمال می دهد که زنده برگردد، نباید با گردان بیاید.

اما همه نیروها با تکبیر و صلوات، یکصدا اعلان آمادگی کردند که ما تا مرز شهادت ایستادگی خواهیم کرد.

ادامه دارد......