گزارشی از آمادگی برای یک عملیات(قسمت پنجم)
41 بازدید
تاریخ ارائه : 3/6/2014 7:36:00 AM
موضوع: سایر

در چند قسمت قبلی گفته شد که حدود سی سال پیش کشور ما در حال تحمل و دفاع از جنگی تمام عیار بود که استکبار جهانی بر ملت ما تحمیل کرده بود؛ لذا ما هم با تعدادی از رزمندگان بسطام و شاهرود و سایر نقاط، در تاریخ 10 / 10 / 1363 عازم مناطق جنگی شدیم. ما را با تعدادی از رفقای دیگر (شهید احمد قاسمیان، شهید شیخ محمد محمدی، برادران مسعود نوروزی، مجید محمدی و حمید حیدری) از گردان کربلا جدا نموده و در یک گردان ویژه که از سایر شهرها نیز در آن جمع شده اند، مشغول آموزش و آمادگی برای عملیات هستیم. اکنون و پس از تبریز در مناطق خوزستان و در حواشی جاده آبادان خرمشهر مستقر و مشغول آموزش می باشیم که توجه شما را به ادامه بازخوانی آن خاطرات جلب می کنم:

آغاز حرکت نهایی

پانزدهم اسفند 1363، (دقیقا در چنین روزی) دستور دادند همه وسایل و ساک خود را به واحد تعاون گردان تحویل دهید. ما هم همه وسایل خود را که خیلی هم نبود، جمع و جور کردیم و داخل ساک گذاشتیم و تحویل دادیم. فقط تجهیزات جنگی را با خود نگه داشتیم، با قرآن، مفاتیح، وصیت نامه و دفترچه که فعلا در جیب گذاشتیم تا شب عملیات در داخل پلاستیک قرار دهیم.

شب هنگام، دوست عزیزمان شهید احمد قاسمیان، ما بچه های بسطام را صدا زد و گفت چند قدمی آن طرف تر و پشت خاکریز برویم. یک ضبط صوت بزرگ هم آورد. دور هم که نشستیم، گفت: در آخرین شبها هستیم و شاید برنگردیم، اگر پیامی و صحبتی و سفارشی دارید بگویید تا ضبط شود و برای آیندگان بماند.

من و شهید شیخ محمد محمدی و برادران مسعود نوروزی و مجید محمدی و حمید حیدری، با شوخی و خنده برخورد کردیم و به این بهانه که ما بلد نیستیم و یا قابل نیستیم، صحبت نکردیم؛ لذا فقط خودش مقداری صحبت کرد و ضبط شد. شاید بهش الهام شده بود که واقعاً چیزی به یادگار بگذارد. البته اکنون نمی دانم از آن نوار چیزی باقی مانده یا نه و دست چه کسی هست؟

ساعت ده شب بود که اتوبوس های خاکی و به جهت استتار، گل مالی شده، به مقر ما در کنار جاده اهواز آبادان آمدند، همه با خوشحالی و سلام و صلوات سوار شدیم و اتوبوس ها نیز همان شبانه حرکت کردند.

شانزدهم اسفند 1363، ساعت پنج و نیم صبح است و هوا کمی روشن شده، همه جا نیزار و آب است، و ما خودمان را در هورالعظیم و نزدیک جزایر مجنون می بینیم.

خیلی خوشحال شدیم، به فکر عملیات خیبر و شهدای آن حمله افتادیم که با چه جانفشانی هایی این مناطق را آزاد کرده اند.

از اتوبوس ها پیاده شدیم، برخی نیروهای پدافندی هم آنجا بودند و از مشاهده ما خوشحال شدند. ما را به طرف داخل نیزارها هدایت کردند؛ لذا از روی جاده به وسیله پل متحرکی که درست شده «از همان قطعاتی که پل متحرک خیبر را درست کرده بودند که بزرگ ترین پل متحرک جهان نام گرفت» و به داخل آبها و نیزارها، راه باز کرده اند حرکت کردیم. مدتی روی همان پل ها به جلو رفتیم تا از دیدها مخفی شدیم، همان داخل نیزارها و روی آبها چادر زدیم. گفتند خیلی سر و صدا نکنید، چون ممکن است گشتی های دشمن تا این نزدیکی ها بیایند و عملیات لو برود.

البته این منطقه سگ ماهی های فراوانی دارد و از به هم زدن آبها، سر و صدای زیادی درست می کنند، و گاهی هم وحشتناک است. و همچنین خیلی معرکه است هنگام توالت رفتن، که دسته جمعی حمله می کردند و نمی گذاشتند چیزی به پایین آب برسد!

شب را داخل همان چادرها خوابیدیم، منطقه آرام و ساکت است و بچه ها نیز بسیار شاد و خوشحال بودند، از این جهت که شاید بتوانند کاری کنند و قلب امام و امت حزب الله و خانواده شهیدان را شاد نمایند.

جمعه هفدهم اسفند، صبح بعد از نماز و همان جلوی چادر، چند نفری دور هم جمع شدیم و دعای ندبه را برادر یحیایی که از گرمسار یا سمنان بود برای ما قرائت کرد.

بچه هایی که برای آموزش غواصی به رشت و محل دیگری رفته بودند؛ از جمله برادر احمد قاسمیان، امروز برگشتند، احمد هم در آن دسته ای که برادر ابراهیم سلمانی فرمانده است، رفت و لذا از هم جدا شدیم.

نوزده اسفند، صبح نیروها را به دسته های کوچک تری تقسیم کردند و هر گروه را به محل جلوتر که نقطه رهایی است بردند، همه در انتظار لحظه موعود هستند، هوا خیلی سرد است، چادر هم نیست، لذا کیسه خواب دادند و قرار شد شب را در همان کیسه خواب بخوابیم. البته با اینکه به ما گفته بودند سر و صدا نکنید؛ ولی از محل دورتری صدای دعا و سینه زنی به گوش می رسید.

بچه های غواص هم مشغول آخرین تمرین ها هستند. ما هم خودمان را با قرآن و مفاتیح سرگرم کردیم وبا رفقا صحبت می کردیم. همین چند وسیله شخصی مان را هم که با خود آوردیم، از قرآن و مفاتیح و یک دفترچه کوچک در پلاستیک گذاشتیم که اگر در آب افتادیم خیس نشود.

غذای مختصری دادند و خوردیم و هر کدام در کیسه های خواب و روی همان پل های شناور خوابیدیم؛ البته هوا هم در شب، خیلی سرد است.

ادامه دارد.....