گزارشی از آمادگی برای یک عملیات(قسمت هفتم)
37 بازدید
تاریخ ارائه : 3/16/2014 11:48:00 AM
موضوع: سایر

در بخش هفتم این گزارش، برخی از خاطرات یک عملیات را با هم مرور می کنیم به نام عملیات بدر که در اسفند سال 63 و در شرق دجله انجام گرفت. بیستم اسفند بود که ما به خط دشمن حمله کردیم، خط دفاعی دشمن در برخی از مناطق تقریباً به راحتی شکسته شد و نیروها در کنار دجله سنگر گرفتند؛ اما چون بعضی از محورها، عملیات طبق نقشه به پیش نرفت و هم اینکه دشمن نیز به سختی مقاومت و ضد حمله انجام می دهد، خطوط مقدم جبهه خیلی تعریف ندارد....

جمعه بیست و چهار اسفند سال 1363، درگیری ها در خطوط مقدم، به جهت پاتک های دشمن، شدید شده است، بسیاری از بچه ها شهید و مجروح شده اند، سمت راست ما که مربوط به یک لشکر دیگر است نتوانستند خوب جلو بیایند؛ لذا دشمن هم از همانجا فشار آورده است. کمبود نیرو است؛ به همین جهت بچه های گردان ما را که فقط برای شکستن خط در نظر گرفته بودند، از خط جمع کردند و گفتند جلو نیاز است، باید برویم کمک نیروها.

غروب بود که ما را به خط کردند و مقداری جلو رفتیم، پشت یک خاکریز ماندیم تا شب شد، سپس به خط مقدم رفتیم. در یک خاکریزی که خالی بود و هیچ نیرویی نبود، فقط تعدادی جنازه شهدا بود که هنوز فرصت نشده به عقب منتقل شود. ساعتی در این قسمت بودیم که مجدد گفتند به قسمت پایین تر برویم. پشت خاکریز پناه گرفتیم، هر کسی برای خودش چاله سنگر کوچکی با دست و چوب آماده کرد و داخل آن رفت.

شنبه بیست و پنجم اسفند، قبله را به گونه ای تعیین کردیم و نماز خواندیم. هوا هنوز روشن نشده است که از بالای خاکریز به آن طرف نگاه کردم، در دور دست، چیزی شبیه درخت و نیزار و گیاهان بلند دیدم، گفتم شاید روستاست. مدتی گذشت دوباره نگاه کردم، دیدم نه، آنها درخت نبود؛ بلکه تانک های عراقی بودند که در جلوی ما صف آرایی کرده بودند و پشت هر تانک هم تعدادی سرباز مخفی شده بودند. به یاد آن واقعه ای افتادم که در روضه خوانی ها می گویند که اصحاب امام حسین علیه السلام، از دور دست نیزاری را دیدند، گفتند اینجا که نیزار نبوده، بعد معلوم شد که آنها لشکر دشمن بوده نه درخت و گیاه، نیزه بوده نه نیزار!

ساعت شش صبح است، کم کم پاتک دشمن با شلیک تانک ها شروع شد. برادر جعفری فرمانده لشکر را دیدم که در آن وقت و آن موقعیت خطر، با موتور به خط مقدم آمده بود، می گفت کل نیرویی که ما پشت خط داریم شاید 400 نفرند؛ اما در مقابل، عراق حدود 1000 تانک آورده است، با نیروهای داخل آنها و نیروهایی که پشت تانک پناه گرفته و به سمت ما می آیند.

....گلوله های تانک و خمپاره دشمن بر سر ما باریدن گرفته است، خاکریز ما که دیشب لودرها درست کرده اند حدود دو متر بود؛ ولی با هر گلوله تانک، نصف آن از هم می پاشد و خاک های آن بر سر ما می ریزد. از این طرف هم با امکانات کمی که هست با خمپاره شصت و آر پی جی و اسلحه تیراندازی می شود. برخی از بچه ها شهید و مجروح شدند، دست برادر مرتضی عرب از بچه های شاهرود در همینجا از بازو قطع شد، برادر مجید محمدی هم همان صبح، ترکشی به سرش خورد که با چفیه بست و ایستاد، سپس فرمانده دسته ما برادر پاسدار حسن توتونکار شهید شد.

تقریباً ساعت دو بعد از ظهر بود که گردان کربلا

هم از آن خط که مستقر بودند برای کمک به این قسمت آمدند، چون برخی از بچه های ما شهید و مجروح شدند. در مسیر آمدن گردان کربلا به این قسمت که یک منطقه گندمی و صاف و بدون حفاظ و خاکریز بود، تعداد زیادی از بچه های شاهرود و بسطام مجروح و شهید شدند که جنازه ها هم همانجا ماند. بچه های گردان کربلا در همان جایی مستقر شدند که ما دیشب از آنجا پایین تر آمدیم و در امتداد خاکریز ما بود. فشار دشمن و آتش گلوله ها در آن قسمت از همه جا بیشتر بود، می گفتند خاکریز از بین رفته و با زمین هم سطح شده است، جنگ تقریباً تن به تن شده، برادر علیرضا غیاث الدین با توپ 106 در نزدیکی ما بودند و شلیک می کردند که ماشین جیپ آنها هم هدف قرار گرفت و آتش و دود بلند شد.

دوستان ما و بچه های شاهرود در زیر آتش شدید دشمن در حال نبرد و مقاومتی عاشورایی بودند و خم به ابرو نمی آوردند؛ اما چه می شود کرد که اگر روح و قلب آنان مقاوم باشد؛ ولی جسم و تن آنان در مقابل آتش و آهن مقاومت نمی کند؛ لذا باید این جمله سنگین خودم را بنویسم که گردان کربلا در حال متلاشی شدن بود!

بسیاری از نیروهای گردان کربلا و برخی از سرداران و فرماندهان آن شهید شده اند: شهید حسین منتظری، شهید منصور جلالی، شهید علیرضا قتولی، .... برادر علی خانی هم که مجروح شده بود توسط فرمانده گردان ما شهید میرقیصری با موتور به عقب برده شد.

ما پشت خاکریز بودیم که در یک لحظه هلی کوپتر عراقی با فاصله بسیار پایین و کمی به این طرف خاکریز و بالای سرمان آمد، چرخی زد و رفت و ما دست پاچه شدیم و نتوانستیم کاری کنیم. چند دقیقه بعد برادر جمشید خدابخشی را دیدم که با پای مجروح آمد، کمی پیش من استراحت کرد و عقب رفت. ساعتی بعد هم تعداد انگشت شماری که از گردان کربلا مانده بودند، عقب کشیدند. پس از آن تعدادی نیروی بسیجی به کمک آمدند و نیز یک گروهان سرباز آمدند؛ البته فرمانده این بندگان خدا همان اول کار رفته بود و بی سیم چی آنها این طرف و آن طرف می زد که یک بسیجی شاید 17 ساله از قلعه نو به نام شهید منتظری آنها را هدایت می کرد. از آنها هم کاری برنیامد و هر چند نفر، یک مجروح را می گرفتند و می رفتند؛ البته برادر مجید محمدی سعی می کرد جلوی برخی از آنها را بگیرد که عقب نروند....

حالا شب شده است، تعداد کمی سالم مانده اند، برادر مسعود نوروزی و شهید محمد محمدی هم در همین شب مجروح شدند و آنها را به عقب بردند. گلوله های دشمن همچنان و بی امان می آیند، اگر کمی سرت را از خاکریز بلند می کردی با تانک می زدند.

دیگر از خاکریز چیزی نمانده است. نمازمان را خواندیم و یکی دو ساعتی را در خواب و بیداری گذراندیم؛ چون عراقی ها هم خوابیده اند؛ اگرچه خمپاره ها و گلوله تانک ها همچنان پراکنده می آید. در تاریکی شب و با ترس و لرز خاصی، در گوشه ای به دستشویی رفتم، ترس از اینکه نکند در همین حالت خمپاره ای نصیبمان شود!

بیست و ششم اسفند، دیگر خاکریزی برایمان نمانده و با زمین یکسان شده؛ لذا قبل از اذان صبح بود که گفتند یک خاکریز برویم عقب. با دو تا از نیروها در خاکریز بعدی و در یک سنگر متروکه پناه گرفتیم، برایمان خوراکی آوردند، منطقه هم فعلاً آرام شده است؛ اما نزدیک ظهر، دوباره سر و کله تانک ها پیدا شد که به سمت ما در حال پیشروی بودند، شلیک می کردند و می آمدند، هواپیماها و هلی کوپترها هم به کمک آنها بودند و بمباران می کردند.

در قسمت قبلی گفته شد که یکی از اهداف این عملیات، دسترسی به جاده بغداد بصره بود که اگر این هدف تأمین می شد، شهر بصره هم در محاصره قرار می گرفت؛ لذا صدام لعنتی نیز حق داشت که تمام نیرو و امکانات خود را برای دفع این حمله به کار گیرد؛ لذا آنها هم جبهه ما را به شدت می کوبیدند.

در چنین روزی و در همین خاکریز بود که فرمانده گردان ما هم پشت دوشکا به شهادت رسید؛ یعنی شهید سید محمد میرقیصری، وی اگرچه فرمانده گردان بود؛ ولی در آن وضعیت سخت و در خط مقدم، همه کاری می کرد، هم مجروحان را با موتور به عقب می برد و هم فرماندهی می کرد، هم تیراندازی و هم .... شب قبل برای چند لحظه ای آمد نزدیک سنگر من و از فرط خستگی روی همان خاکریز به خواب رفت. سید محمد دومین شهید خانواده و پدرش نیز روحانی بود.

و این نشان از آن دارد که در زمان دفاع مقدس، فقط سرباز و بسیجی در خط مقدم نبود؛ بلکه فرماندهان نیز همراه و در کنار آنان در خط مقدم می جنگیدند. در همین عملیات سردار اسماعیل صادقی مسؤول ستاد لشکر به شهادت رسید که سردار صفوی می گفت ما پیشنهاد فرماندهی لشکر را اول به او دادیم ولی او گفت جعفری بهتر است. علاوه بر سردارانی که نام برده شد، چند فرمانده دیگر نیز به شهادت رسیدند: شهید مصطفی کلهری فرمانده گردان سید الشهدا، شهید محمد جواد فخاری،....

ادامه دارد......