مأموریت شش ماهه! (قسمت سوم)
51 بازدید
تاریخ ارائه : 9/22/2014 10:01:00 AM
موضوع: سایر

این سومین قسمت از خاطرات یک اعزام گردان کربلای شهرهای شاهرود و بسطام است که پس از سی سال بازگو می شود، اعزامی که حدود شش ماه طول کشید، از خرداد سال 63 تا آذرماه همان سال؛ و اکنون در اواخر مرداد سال 1363 هستیم:

اینک و در آغاز هفته دفاع مقدس، ضمن گرامیداشت یاد و خاطره همه شهیدان عزیز، ادامه آن خاطرات را مرور می کنیم:

در همین ایام بود که سری دوم اعزام بچه های شاهرود و بسطام به همراه برادر محمد موحدی در قالب یک گروه چهل نفری به جمع گردان کربلا پیوستند. این گروه چون دیرتر آمده بودند، آموزش ها و رزم های سخت تری را تحت عنوان پیاده روی و غیره انجام می دادند تا همه نیروهای گردان در یک سطح باشند.

از چند روز پیش فرماندهان دسته ها و گروهان ها را برای شناسایی منطقه عملیاتی به پاسگاه زید می بردند که قرار است در این منطقه عملیات انجام بگیرد. همه خوشحال بودند و منتظر؛ اما یک مرتبه خبر آوردند که منطقه لو رفته و انجام عملیات لغو شده است. همه ناراحت شدند از اینکه نمی توانند عملیاتی انجام دهند و بخشی از سرزمین اسلامی را آزاد کنند؛ اما خواست خدا هر چه باشد، راضی به رضای او هستیم.

پس از این جریان و گذشت حدود یک ماه، فرمانده لشکر برادر مهدی زین الدین در جمع نیروهای لشکر خود حاضر شد و سخنرانی کرد و بعد از مقداری نصیحت و صحبت، گفت قرار است به مرخصی بروید.

بچه ها خیلی ناراحت شدند، برخی هم گریه می کردند، به این علت که فکر می کردند کاری و خدمتی انجام ندادند که حالا دست خالی برگردند. اما مهم، انجام وظیفه و حفظ آمادگی بود که انجام گرفته است.

به هر حال همه نیروها برای مرخصی به شهرها آمدند.

مرخصی ما کمتر از 15 روز در بسطام طول کشید و دوباره به جبهه برگشتیم؛ البته در این مرحله، چند نفر نیروی جدید ملحق شدند و چند نفر هم از قبلی ها دیگر نیامدند.

حالا دوباره همه بچه ها و همه نیروهای لشکر در انرژی اتمی دور هم جمع شدند و دوباره آموزش و کلاس ها شروع شد، جهت کسب آمادگی نظامی و معنوی.

در مورد کارهای روزانه، در یادداشتی جداگانه، گزارشی ارائه شد که از صبح تا شب، یا بهتر است بگویم از شب تا شب چه می کردیم؟ چه کارها، چه رزم ها، چه کلاس ها، از رزمی و اعتقادی و معنوی، انجام می گرفت تا همه نیروها در آمادگی کامل قرار بگیرند.

پس از برگشت از مرخصی، حدود 15 یا 20 روز در انرژی بودیم که ما را به اردوگاه نزدیک سد دز بردند، به نام اردوگاه شهدای خیبر. این منطقه تقریباً کوهستانی بود، با یک دشت کوچک و با درختانی محدود. چادرهای گردان ها را با فاصله معین نصب نمودند و یک قسمت را هم تسطیح و صاف کردند برای برگزاری نماز جماعت و دعا و مراسم دیگر.

برنامه صبحگاه ما بعد از نماز صبح و انجام مراسم قرآن و دعا، شامل کوهپیمایی چند ساعته بود؛ یعنی چون منطقه کوهستانی است، برنامه دویدن نداشتیم؛ بلکه کوه بود و سپس نرمش و ورزش؛ البته گاه نیز همین برنامه صبحگاهی خیلی طولانی می شد و حتی تا نزدیکی ظهر طول می کشید و دیگر نرمش نداشتیم. در یکی از همین روزها و برنامه صبحگاهی بود که مسیر برگشت از کوه طولانی شد و برخی هم می گفتند راه را گم کرده ایم، به طوری که در یک فاصله بسیار زیادی از مقر اصلی، از کوه پایین آمدیم، نزدیک ظهر شد، همه گرسنه و تشنه بودیم که به یک نهر آب رسیدیم، همه لب آب دراز کشیدیم و شروع به خورن آب، خاطره خوب و شادی هم از برادر شهید جواد خدامی داشتیم با برادر حاج علی صدیقی فر (بسطامی). به هر با سختی و زحمت خودمان را به مقر رساندیم.

در اینجا روزهای گرم و سخت، و شب های پر راز و نیاز خوبی را پشت سر می گذاشتیم؛ یعنی در کنار آموزش نظامی و مانورهای کوهستانی؛ مراسم دعا، جلسات قرآن، نماز جماعت، مجلس روضه و سینه زنی .... بهترین لحظات و کار ما بود؛ البته بهترین خاطرات و سرمایه ما هم از آن دوران همین برنامه هاست.

17 شهریور 1363، از امروز کلاس های عقیدتی استاد شیخ غلام قندهاری آغاز شد. در این کلاس ها، ایشان از اصول دین صحبت می کردند و اینکه دین چیست و چه ارکان و اصولی دارد؟

در جلسه دیگر با استفاده از سه راه فطرت و برهان و آیات قرآن، به اثبات وجود خدا پرداخته شد. و این حدیث شریف از امام حسین علیه السلام بیان شد که فرمودند:

«عمیت عین لا تراک علیها رقیباً»؛ کور باد چشمی که تو (خدا) را بر خود ناظر نبیند!

در جلسات بعدی در مورد یگانگی خدا، صفات ثبوتیه و سلبیه خدا بحث شد و پس از آن بحث نبوت، شرایط و خصوصیات پیامبر، بحث امامت و سپس به جنگ های پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله اشاره و بررسی شد. این جلسات تا 24 مهر ماه ادامه داشت.

در این مدت، نمازهای جماعت و سخنرانی بین دو نماز و برنامه های اخلاقی نیز توسط دایی رضا[1] برگزار می شد. و واقعاً بچه ها و رزمندها با وجود دایی رضا چه حالی می کردند؛ یعنی با شور و شعور و حالی که خود داشت، همه را به وجد و حال می آورد.

حقیر در کنار دفترچه خاطراتم که برخی وقایع روزها را یادداشت می کردم، به تأسی از دایی رضا، دفتر دیگری هم داشتم که احادیث و نکات اخلاقی کلاس ها را می نوشتم. برخی مواقع هم از دوستانم تقاضا می کردم که در این دفتر با دست خط خودشان، هر نکته یا مطلبی که دوست دارند بنویسند. اکنون پس از سی سال از آن سال ها، برخی از دست نوشته های آنان را که شهید شده اند، به ترتیب تاریخی که نوشته اند، با هم مرور می کنیم که اولین نوشته در این دوره را برادر شهید احمد قاسمیان به یادگار گذاشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

قال علی علیه السلام: ان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه الله لخاصة اولیائه.

امام علی علیه السلام فرمودند: جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند متعال آن در را فقط به روی بندگان خاص و شایسته خودش باز می کند.

برادرم احمد! حقیر را یارای آن نیست تا تو را راهنمایی و نصیحت کنم، برای اینکه از قول امام صادق علیه السلام است که کسی که می خواهد پند و اندرز دهد باید خودش یکسری موانع را پشت سر گذاشته باشد؛ ولی خواستی مجبورم... برادرم امیدوارم در این هدف مقدس موفق و مؤید باشی و تنها راه رسیدن به این مقصد پاک و بزرگ، بریدن از دنیا و دادن دل به خداست. و یکی از راه های بریدن از دنیا اراده پولادین و استوار است....

حب دنیا...  (ناخوانا)  ... بود؛      ارزش دنیا کم از خشتی بُوَد

حقیر گناهکار، احمد قاسمیان، 20 / 6 / 63

اردوگاه شهدای خیبر،

بین اندیمشک و دزفول

[1]. حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ رضا بسطامی اهل میغان، روحانی شجاع و از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس است که در اکثر عملیات ها شرکت داشت و معنویت بچه های گردان کربلا و سایر نیروها، مرهون ارشادات و اخلاص و زحمات ایشان است.