مأموریت شش ماهه! (قسمت پنجم)
31 بازدید
تاریخ ارائه : 10/30/2014 9:11:00 PM
موضوع: سایر

حالا به اواخر شهریور 1363 نزدیک می شویم و حدود یک ماه است که در اردوگاه نزدیک سد دز هستیم؛ برنامه های آموزشی و اخلاقی و آمادگی ادامه داشت که گفتند قرار است فرمانده لشکر بیاید و سخنرانی کند. همه نیروهای لشکر را گردان به گردان، در یک محل جمع کردند، برادر مهدی زین الدین با لباسی ساده و با لبخند آمد و سخنرانی کرد، اما نمی دانم چه شد که گفتند دوباره باید به مرخصی بروید؛ اما شعار همه رزمنده ها این بود که:

فرمانده آزاده، آماده ایم آماده!

در همین جا بود که نیروهای لشکر از بسیجی و پاسدار، دور فرمانده خود «آقا مهدی» را گرفتند و او را بر روی دست می گرداندند و شعار می دادند؛ صحنه پر شوری بود، آقا مهدی را رها نمی کردند، هر کسی دوست داشت به او نزدیک شود، او را ببوسد و یا و با دست زدن به فرمانده، خود را متبرک کند، همان صحنه ای که بارها فیلم آن نمایش داده شده است؛ شاید به بچه ها الهام شده بود که این آخرین سخنرانی فرمانده ایشان در جمع عمومی لشکر است.

چاره ای نبود؛ لذا برای دومین بار به مرخصی اجباری به شهرها آمدیم. در دومین مرخصی این مأموریت که مصادف با محرم بود، عاشورا را در بسطام بودیم، هر یک از بچه ها در هیئت و حسینیه خودشان و یا در امامزاده، عاشورای بسطام نیز مثل بسیاری از جاهای دیگر، خودش محشری مخصوص است و با حال؛ مخصوصا برنامه و دسته بعد از ظهر عاشورا و نخل برداری آن که این مراسم را به اوج خود می رساند. به هر حال پس از عاشورا و پس از پایان مرخصی، به اهواز و مقر لشکر برگشتیم.

چند روزی در انرژی بودیم که گفتند باید برای انجام عملیات به جای دیگر و منطقه دیگری برویم. از نیروهای جزء، کسی خبر ندارد که مقصد کجاست؟ تمام تجهیزات و امکانات و وسایل خود را برداشتیم، با اتوبوس ما را به راه آهن اهواز آوردند، همه سوار قطار شدیم، هر چند نفر که بیشتر با هم دوست بودند در یک کوپه قرار گرفتند، اینجا هم در کنار گفتگوهای عادی و شوخی و غیره، برنامه قرائت قرآن و حفظ را داشتیم که پس از حدود 17 ساعت، خود را در راه آهن تهران دیدیم، نزدیک ظهر بود، از قطار پیاده شدیم، دسته جمعی به طرف زمین فوتبال آنجا رفتیم و ناهار را در زمین چمن راه آهن خوردیم. پس از اندکی استراحت، دوباره با تمام تجهیزات جنگی سوار بر قطار دیگری شدیم، یک شب دیگر را هم تا صبح در قطار بودیم، هنگام نماز صبح، قطار در ایستگاه مراغه توقف کرد، از قطار پیاده شدیم و نماز را در ایستگاه راه آهن مراغه خواندیم.

از این به بعد همه نیروهای لشکر را سوار بر اتوبوس کردند و ماشین ها به راه افتادند، کاروان به سمت شهر مهاباد حرکت کرد و در پایگاهی که می گفتند کشتارگاه مهاباد است، با خانه های سازمانی و دارای سالن ها و اتاق های زیادی بود مستقر شدیم، به نام موقعیت ناصر.

در ادامه درخواست از دوستانم که مطلبی را در دفترم می نوشتند، در یک روز خوب دیگر، از دوست شهیدم محمود قاسمی که اهل قلعه نو و نگران آینده بود، درخواست کردم که مطلبی بنویسد و ایشان در دفتر خاطراتم چنین نوشت:

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

یا رب من درمانده ندانم چه کنم؟        هر لحظه گرفتار هوی و هوسم

عمریست طریق بندگی می پویم        چندان قدمی که پیش نهم باز پسم

آری برادر شهیدان رفتند و با ایثار خون خویش نهال اسلام را آبیاری کردند،

رفتند و ما را به مسؤولیتی عظیم واداشتند. آری رفتند یاران در حالی که نگران فردا بودند....

برادر این را بدان که باید خون داد و اسلام را زنده تر کرد و برادر آرزوی شفاعت از شماها دارم.

گردان کربلا، 24 / 7 / 63 محمود قاسمی

(در دفترچه خاطراتم، این قسمت ها را به دوست عزیزم شهید شیخ محمد محمدی گفتم که بنویسد و او هم با خط خود چند صفحه از خاطرات را چنین نوشت):

اینک در یک منطقه کاملاً کوهستانی هستیم، فصل پاییز است و هوا هم تقریباً سرد است، ورزش ها و آموزش ها و مانورها هم متناسب با منطقه است؛ یعنی مدت های طولانی، ما را به کوه می برند، هم کوهپیمایی و هم مانور. البته همین منطقه هم نظامی و جنگی است؛ یعنی دشمنان این مرز و بوم از حزب های کومله و دمکرات و غیره در این منطقه مشغول فعالیت و خرابکاری هستند، بر ضد مردم و خلق مسلمان و به نفع رژیم صدام کار می کنند، هر کجا پاسدار یا بسیجی و رزمنده ای را ببیند، می بّرند و سر می بُرند، یا برای گرفتن پول و پاداش، آنان را به عراق تحویل می دهند. به همین جهت، ورزش صبحگاهی ما و آموزش های ما هم با اسکورت دوشکا و غیره همراه است.

ایام دهه سوم ماه صفر هم هست؛ لذا مراسم عزادرای و نوحه و سینه زنی مفصل برگزار می شود و پخت حلیم چهل و هشتم نیز برقرار است، دیگ حلیم را بار گذاشتند و بچه ها شروع کردن به هم زدن و آماده کردن آن؛ البته هوا همچنان سرد است.

در این اردوگاه، نمازهای جماعت در هوای سرد و پای کوه، با صفای خاصی برگزار می گردد، بخصوص نمازهای مغرب و عشا که با حال تر بود. گاه یکی از مسؤولان یا فرماندهان نیز برای سخنرانی در جمع ما حاضر می شوند؛ از جمله سخنرانی سردار رحیم صفوی و سردار شعبانی....

غیر از سخنرانان مهمان، استادی که همیشه در محضرش بودیم، دایی رضا بسطامی بود که چه هنگام نمازهای جماعت و یا در کلاس های رسمی از ایشان استفاده می کردیم و ایشان نیز با اخلاق ویژه خود، همه بچه ها را به خوبی جذب می کرد و همه شیفته او می شدند. قرآن می خواند، حدیث می گفت، شعر و داستان و خاطره، و خودش یک عالم عامل تمام عیار بود. ایشان از گوهرهای کمیاب است که ما کمتر قدرش را می دانیم، خدا او را حفظ کند و ما را از فیوضات ایشان بهره مند فرماید.

برخی از نکات و اشعاری که بیشتر بیان می کرد را یادداشت کرده ام:

عاشقی را شرری می باید

احتمال خطری می باید

نتوان رفت در این ره با پای

عشق را بال و پری می باید

ناله نیمه شبی می باید

سوز و آه سحری می باید

مهاباد 7 / 8 / 63

یکی از شعرهایی که خیلی مورد علاقه دایی رضا بود و دوست داشت که به طور سرود دسته جمعی خوانده شود، این شعر بود:

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو          و اندر دل آتش در آی پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن        وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

باید که جمله جان شویم تا لایق جانان شویم     گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی    

طلبه جانباز احمد سعیدی