مأموریت شش ماهه! (قسمت ششم و پایانی)
82 بازدید
تاریخ ارائه : 12/1/2014 9:14:00 AM
موضوع: سایر

در ادامه بخشی از خاطرات مأموریت شش ماهه،یادآور می شوم که ما با تمام نیروهای لشکر هفده علی بن ابی طالب علیه السلام هم اکنون در شهر مهاباد و در خانه های سازمانی که معروف به کشتارگاه است مستقر شدیم و خود را برای انجام عملیات کوهستانی آماده می کنیم. و اینک ادامه آن خاطرات:

معمولاً بعد از ظهر یا نزدیک غروب، اگر کلاس یا برنامه جمعی نداشتیم، برخی از بچه ها، یکی یکی یا دو به دو، در قسمت سینه کوه که شنی هم بود می رفتند، قرآن می خواندند یا به دعا و راز و نیاز می پرداختند و با خدای خود خلوت می کردند. ما هم به اتفاق برادران مهدی جلالی و نظری و مؤذن کلاس اخلاق خصوصی با برادر شهید علی رحیمی داشتیم، شهید علی آدم با سواد، با صفا و با اخلاصی بود.

یکی دیگر از دوستان غیر بسطامی ام علی اکبر اشرفی بود؛ برادر پاسدار شهید علی اکبر اشرفی، اهل کلامو بود که افتخار دوستی با خود را نصیب من کرده بود. این شهید عزیز خیلی اهل حال و مناجات بود، قبل از اذان صبح و در هوای سرد پاییزی غرب، به بیرون از محل جمع می رفت و مناجات امیرالمومنین علیه السلام در مسجد کوفه «مولای یا مولای» را با گریه و ناله می خواند. صدای مناجات وی پس از سی سال هنوز در گوش من طنین انداز است. این هم یادگاری آن شهید عزیز در دفتر خاطراتم:

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم حبب الی لقائک و اجعل لی فی لقائک خیر الرحمة و البرکة و الحقنی بالصالحین؛

خدایا دوست داشتنی کن به من ملاقاتت را و قرار ده برایم در ملاقاتت بهترین رحمت و برکت را و ملحقم کن به شایستگان.

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل     مطیع نفس شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملائک       تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

التماس دعا و به امید وفای به عهد

22 / 8 / 63 مهاباد، علی اکبر اشرفی

مراد وی از وفای به عهد، این بود که در یکی از همین روزها گفت: بیا با هم عهدی ببندیم. گفتم: چه عهدی؟ گفت: با هم عهد ببندیم که هر کسی شهید شد، آن نفر دیگر یک سال برای این شهید، نماز قضا بخواند. من هم قبول کردم؛ البته یادم نیست که آیا عهد شفاعت هم بستیم یا نه؟ ولی از روح بلند آن شهید عزیز خاضعانه می خواهم و او را به مقام شهادت خودش قسم می دهم، این رفیق قدیم خود را که حال در منجلاب گناه غرق شده از یاد نبرد.

اما شهید شیخ محمد خونجگری که افتخار دوستی بیشتری با ایشان داشتم و از امیدهای بسطام به شمار می رفت، ایشان از طلبه های موفق بسطامی بود که پس از مدتی تحصیل در حوزه بسطام، حالا در حوزه علمیه شهر مقدس قم مشغول تحصیل بود. مدتی را در مدرسه علمیه رسول اکرم صلی الله علیه و آله آن شهر و با شهید شیخ علی فردوسی در یک حجره بودند، ما هم در یکی از نوبت های اعزام به جبهه، در توقفی که در قم داشتیم، با تعدادی از بچه ها؛ از جمله شهید احمد قاسمیان، شهید شیخ محمد محمدی، شهید علی نگهبان، شهید محمدحسین رضایی، برادر محمد صدیقی فر و برادر مجید محمدی.... به حجره ایشان رفتیم، برای ما شام درست کردند و دور هم خوردیم.

در جبهه گاه با هم چند نفره جلسات خصوصی داشتیم، حالات عرفانی آن شهید را فراموش نمی کنم، آن گاه که به سجده می رفت و «سبوح قدوس....» را با گریه تکرار می کرد. از آن شهید عزیز، کتاب صحیفه سجادیه امام سجاد علیه السلام را که به من هدیه داده بود برایم به یادگار مانده و هنوز با خود دارم. شیخ محمد در عملیات والفجر8 شهید شد، زمانی که فرزند ندیده خود را به تشییع جنازه او آوردند؛ و چه هنگامه ای شد آن روز و آن تشییع جنازه!

این هم متنی است که آن شهید عزیز در دفتر اینجانب ثبت نموده است:

بسم الله الرحمن الرحیم

قال الصادق علیه السلام:

«أثقل ما یوضع فی المیزان الی یوم القیامة الصلاة علی محمد و آل محمد»؛

امام صادق رئیس مذهب فرمودند:

آنچه که در روز قیامت موجب سنگینی اعمال می شود، صلوات بر محمد و آل محمد است.

قال رسول الله صلی الله علیه و آله:

«کفی بالموت واعظا»؛

مرگ برای پند و نصیحت کفایت می کند.

می نویسم چند کلامی از ائمه تا بماند بعد از این

یادگاری از من اسود دل بر لوح ابیض اینچنین

گویمت ایدک الله تعالی نور عین خواهم از تو محترم

در سلامت از دعا و در شهادت از شفاعت نکنی هرگز فراموشم

التماس دعای مخصوص، العبد العاصی، محمد خونجگری

در موقعیت ناصر، مهاباد 24 / 8 / 63

مطلب بعدی از شهید شیخ علی فردوسی است، او دومین شهید خانواده فردوسی است، برادرش شهید حبیب فردوسی از افراد واقعاً با بصیرت به تمام معنا بود، فردی معتقد و قاطع بود، دلسوز برای جامعه و آگاه به مسائل سیاسی.... شیخ علی هم کمتر از او نبود؛ فردی بسیجی، شجاع و عارف. همانطور که در چند سطر پیش یادآوری شد، شهید علی هم طلبه بود و با شهید شیخ محمد خونجگری در مدرسه رسول اکرم قم و با هم در یک حجره، مشغول تحصیل علوم دینی شده بود.

شیخ علی را خیلی اصرار کردم که چیزی در دفترم بنویسد، اول نمی نوشت، بالاخره موفق شدم و قبول کرد و عجب حدیثی برایم نوشت که هر کسی اگر به همین یک حدیث هم عمل کند، دیگر مشکلی نخواهد داشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

قال الصادق علیه السلام:

هر کسی دو رکعت نماز را با اهمیت و حضور قلب و توجه کامل به آن نماز، آن را تمام کند،

خدا گناهان او را می بخشد؛ مثل کسی که تازه از مادر متولد شده است.

علی فردوسی 25 / 8 / 63

و چه خوب خودش به این حدیث عمل می کرد، اگر نماز او را از نزدیک می دیدید، باور می کردید که چگونه با حضور قلب به نماز ایستاده، با آرامشی خاص، و توجه کامل؛ چه نمازهایش در مسجد جامع بسطام و یا در جاهای دیگر.

دوست و برادر عزیزم شهید محمود حاج قاسمی، پس از اینکه مفاتیح خودش را به من هدیه داد، در دفتر خاطراتم چنین به یادگار گذاشت:

بسمه تعالی

گر نداری تو دم خوش در دعا      رو دعا می خواه ز اخوان صفا

بهر این فرمود با موسی خدا        وقت حاجت خواستن اندر دعا

کی کلیم الله ز من میجو پناه        با زبانی که نکردی تو گناه

گفت موسی من ندارم این دهان      گفت ما را از دهان غیر خوان

آنچنان کن که ....  مر تو را       در شب و در روزها آرد دعا

از زبان غیر کی  کردی  گناه       از دهان غیر  بر گو ای   اله

هدیه به برادر عزیزم احمد سعیدی، همانطور که از متن این ابیات بر می آید و در احادیث و روایات از قول معصومین نقل شده است، در حق یکدیگر دعا کردن، دعا زودتر به اجابت می رسد که چون همه ما علی الخصوص این بنده روسیاه درگاه خداوند متعال غرق اندر گناه و کوله باری سنگین از گناه دارم و هیچ امیدی برایم نیست جز لطف پروردگار و شفاعت سالار شهیدان و یاران زودتر سفر کرده و به معشوق رسیده و دعای شما رزمندگان و بندگان مخلص خداوند که در بعد از انقلاب به حد تکلیف رسیده و زمینه معصیت کم بود و با خودسازی خود اجتناب از گناه داشته ما را از دعای خیر در زمان حیات و شفاعت در هنگام شهادت.

فرسود جان عاشقان از غصه فرسود    تا سید ایشان را به ترک مکه فرمود

فرمان هجرت داد و آن پاکان شنیدند     همچون پرستوی مهاجر پرکشیدند

چون آهوان بر ریگ صحرا پانهادند     و آن آفتاب خسته را بر جا نهادند

عاصی رو سیاه و ملتمس دعای شما،

برادر حقیرت محمود حاج قاسمی،

 27 / 8 / 63 موقعیت ناصر، مهاباد

همه برای انجام عملیات، روزشماری می کردند، نزدیک به شش ماه از این مأموریت می گذرد و هنوز خبری نشده، می گویند فرماندهان و بچه های اطلاعات و عملیات دارند کار می کنند تا منطقه آماده شود؛ اما...

اما یک روز صبح بود که همه نیروهای لشکر را خبر دادند که در محل صبحگاه حاضر شوید، وقتی به محل رسیدیم، چشممان به ماشینی افتاد که به عنوان جایگاه، سیاه پوش شده بود! همه منتظر بودند که فرمانده لشکر بیاید و از عملیات بگوید؛ اما دایی رضا را دیدند که به طرف جایگاه می رود، همه چشم ها به دایی رضا دوخته شده، ایشان هم با صدایی لرزان و اندوهگین گفت: از امروز به جای مهدی زین الدین، فرمانده شما مهدی صاحب الزمان علیه السلام است....

با شنیدن خبر شهادت فرمانده لشکر ما، ولوله و شوری برپا شد، صدای گریه و ناله از هر گوشه به گوش می رسید، بچه به نوحه خوانی و سینه زنی چرداختند و این برنامه تا مدتی ادامه داشت.

جریان شهادت ایشان نیز به این صورت بود که وی به همراه برادرش مجید که مسؤول واحد اطلاعات لشکر بود، برای آماده کردن منطقه عملیاتی، به آخرین شناسایی منطقه می روند؛ اما در کمین ضد انقلاب از خدا بی خبر و مزدور صدام می افتند و هر دوی ایشان مظلومانه به شهادت می رسند.

چاره ای نبود، گفتند عملیات قابل اجرا نیست؛ لذا ماموریت ناتمام ماند و باید به شهرها برگردیم؛ اگر چه در این دوره، نیروهای زبده ای تربیت شدند که ان شاء الله در دوره های بعدی از این آمادگی استفاده شود.

 آری این بود مأموریت شش ماهه ما که با این حادثه بسیار تلخ در 14 آذر 1363 به پایان رسید؛ لذا همه نیروها به شهرهایشان برگشتند؛ اما از آنجا که بخشی از میهن اسلامی ما همچنان در اشغال دشمن است، دفاع نیز همچنان باقی است، پس باید خود را آماده کنیم تا مجدداً و در اعزام بعدی به جبهه برگردیم؛ ان شاء الله.