قصه یک بسیجی فراموش شده
در روز بسیج، یادی از یک بسیجی گمنام، بی نام ونشان، بی کس وکار
✔️عبدالله، پدر و مادرش را در زلزله طبس از دست داده، راننده کامیون عبوری او را به شاهرود می برد، خانمی او را بزرگ میکند
عبدالله که بزرگ شد، جنگ هم شروع شد،
عبدالله برای دفاع از دین ومیهن احساس وظیفه میکند، اما بدون شناسنامه اعزامش نمیکنند،
کلک می زند و با شناسنامه فرد دیگری خودش را از شاهرود به جبهه میرساند.
چندبار وچندماه به جبهه میرود، دوستان زیادی پیدا میکند، از بس خوشرو، خوشاخلاق، ساده و بیآلایش بوده، موذن و مکبرنماز جماعت بوده.
درچند منطقه وعملیات، جانفشانی میکند، چند بار مجروح ونیز شیمیایی میشود...
✔️جنگ که تمام میشود، هرکسی به کار وزندگی خود برمیگردد، اما عبدالله که کسی ندارد، خانه وزندگی ندارد، هویت وشناسنامه ندارد.
سالها درتنهایی، گمنامی وفراموشی، در رستورانهای بینراهی مشهد سبزوار کار میکند وهمانجا میخوابد
تا اینکه دوست رزمندهاش، برادر جانباز محمودنظری او را میبیند.
و از این به بعد دوره دیگری اززندگی پرماجرای او آغازشد.
عبدالله گلابی، بسیجی رزمنده قدیمی، جانباز شیمیایی جنگ، بیمارمیشود، ولی نه درصد جانبازی دارد، نه بیمه است‼️ چون اصلا شناسنامه ندارد.
محمود و دوستان همرزمش پیگیر شناسنامه میشوند، پیگیری ند سال طول می کشد.
عبدالله مریض میشود. چند هفته بستری، هزینههای دارو ودرمان بالا میرود، دوستان رزمنده بطور خودجوش کمک میکنند.
متأسفانه وبعلت کمکاری مسئولان، سالها پیگیری شناسنامه، زمانی به نتیجه میرسد که انواع دردها، عبدالله را ازپامیاندازد،
عبدالله به کما میرود ودر۱۴۰۴/۹/۴ غریبانه به یاران شهیدش ملحق میشود.
درحالیکه امام بسیجیان فرموده بود نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی فراموش شوند.
دوستان رزمنده و همشهریان شاهرودی سنگ تمام می گذارند و مراسمات وداع و تشییع و ختم را باشکوه برگزار می کنند.
به نظر شما چندنفر شبیه عبدالله گلابی داریم⁉️
✍احمد سعیدی